شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٠٨ - بررسى عَرَضيت و جوهريّت وحدت
بر جوهر حمل مى شود يا به عنوان نوعى از جوهر به حساب آيد يا اينكه بايد به عنوان يك امرِ خارج از ذات و خارج از ماهيّت جوهر، بر آن حمل شود؟ «وحدت» درون هيچ ماهيتى نهفته نيست
پاسخ اين است كه وحدت، در هيچ ماهيتى نهفته نيست. اگر وحدت، جزء ماهيت بود، بايد آن ماهيّت هرگز به كثرت متصّف نشود؛ در حالى كه مى بينيم ماهيّت به كثرت هم متّصف مى گردد. در نتيجه، وحدت جزء ماهيّتِ هيچ جوهرى نيست و به عنوان جنس و فصل بر جواهر حمل نمى شود. چنانكه هيچ جوهرى نيست كه براى تحقق ماهيتش نيازمند آن باشد كه مفهوم وحدت را در آن لحاظ كنيم.
بنابراين، وحدت، امرى است خارج از ذات شىء كه ممكن است لازمه آن باشد و جزء اعراضِ لازم به شمار آيد. چنانكه با مفهوم زيد، مفهوم وحدت هم به عنوان يك عرض لازم، بر آنْ حمل مى شود.
به طور كلّى، هر گاه مفهومى را بر مفهوم ديگر حمل كنيم از دو حال خارج نيست:
الف ـ گاهى از قبيل حمل ذاتى بر ذات خواهد بود، همچون حمل جنس يا فصل و يا خود نوع.
ب ـ و گاهى حملش از قبيل حمل عرَضى است يعنى چيزى كه خارج از ماهيت است و از قبيل جنس و فصل و نوع نيست.
البته، چيزى كه عَرَضى است؛ لزومى ندارد كه حتماً عرض باشد، بلكه ممكن است عَرَضى اى داشته باشيم كه يا جوهر باشد و يا مشتمل بر جوهر باشد. چنانكه اگر بخواهيم فصل بياض را بر بياض حمل كنيم مى گوييم: «البياض لَوْنٌ مفرّقٌ لنور البصر». در اينجا واژه «مفرّق» كه بر بياض حمل مى شود، ذاتى براى بياض است و فصل آن به شمار مى آيد. در حالى كه خودِ بياض يك امرِ عرضى است و جوهر نيست. پس، فصلِ آن هم جوهر نخواهد بود.
بنابراين، اينچنين نيست كه هر چه ذاتى شد؛ جوهر باشد و هر چه عرضى شد عرض باشد. چنين ملازمه اى در اينجا وجود ندارد.
وقتى مى گوييم: «هذا الجسم ابيض» در اينجا، «ابيض» به عنوان يك مشتقّ دلالت بر ذاتى دارد كه «ثَبَتَ له المبدء» از اين رو، دلالت بر جوهر هم دارد.