فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٦٦٠ - و
مادى آن. وجود ذهنى عبارت است از بودن اشياء در ذهن كه همان وجود عقلى يا منطقى است.
٦- در نظر فيلسوفان مدرسى، وجود در مقابل ماهيت قرار دارد. زيرا ماهيت عبارت است از طبيعت معقول شىء و وجود عبارت است از تحقق بالفعل اين طبيعت. حصول تجربى شىء غير از اين است كه شىء داراى يك طبيعت معقول است.
بعضى فيلسوفان گفتهاند وجود شىء زائد بر ماهيت آن است. مثلا ابن سينا معتقد است كه وجود عارض بر ماهيت مختلف اشياء، محمول بر اين ماهيات و خارج از قوام ماهيات است. (منطق المشرقيين) بعضى ديگر گفتهاند وجود هر چيزى عين ماهيت آن است. مانند وجود انسان كه همان حيوان ناطق بودن اوست؛ يا وجود تخت كه عبارت است از عين تركيب خاص اجزاء آن براى هدف معينى.
ابن رشد در اين مورد زيركى به خرج داده و گفته است:
«ابن سينا مىبيند كه وجود و واحد، در هر شىء به چيزى دلالت مىكند كه زائد بر ذات آن است زيرا وى معتقد نيست كه موجوديت شىء به ذات خود آن باشد بلكه معتقد است كه شىء به چيزى زائد بر ذات خود موجود است ...
در نظر وى واحد و موجود دال بر چيزى است كه عارض شىء شده است.» (تفسير ما بعد الطبيعه) و نيز ابن رشد گفته است: «اشتباه او در دو چيز است. يكى اينكه وى معتقد است واحدى كه مبدأ كميت است، همان واحدى است كه مترادف [در اصل مساوق] وجود است ... دوم اينكه وى بين موجود به معنى جنس و موجود به معنى صادق خلط كرده است. (صادق چيزى است كه در ذهن همان باشد كه در خارج است) پس آنچه دال بر صادق باشد، عرض است و آنچه دال بر جنس باشد، دال بر هر يك از مقولات دهگانه است.» (تفسير ما بعد الطبيعه)* خلاصه وجود ماهيات، وجود ذهنى است و وجود آنچه داراى ماهيت است و يك تحقق خارج از ذهن دارد، وجود مادى است، چه اين ذات خارجى تصور بشود و چه تصور نشود. پس وجود خارجى چيزى است كه توسط آن، ماهيات معقوله، حصول و تحقق بالفعل مىيابند. نسبت اين وجود به ماهيت، مثل نسبت فعل به قوه و نسبت وجوب به امكان است. تصور ماهيت يا غفلت از وجود ذهنى، امرى خطاست.
(رجوع كنيد به موجود)
(علم) الوجود
فارسى/ هستىشناسى
فرانسه/Ontologie
انگليسى/Ontology
لاتين/Ontologia
١- هستىشناسى يك شعبه از فلسفه است و ذات هستى را مستقل از احوال و پديدارهاى آن مورد تحقيق قرار مىدهد. به عبارت ديگر، هستىشناسى علم وجود است از آن جهت كه وجود است (ارسطو) موضوع اين علم محدود به وجود محض است، چنانكه در اصالت وجود هيدگر از آن بحث مىشود، و نيز ممكن است شامل بحث در طبيعت موجودات واقعى گردد، يعنى بحث از موجودات عينى و ماهيت آنها، مهمترين مسائل اين علم عبارت است از تعيين رابطه وجود و ماهيت. دالامبر گويد: موجودات چه روحانى باشند چه مادى، داراى صفات مشترك هستند، مانند وجود، امكان و استمرار و مداومت. حال اگر بحث از وجود محدود به اين صفات مشترك باشد، اصلى بنا شده است كه تمام فروع فلسفه، مبادى خود را از آن مىگيرند و اين اصل، هستىشناسى ناميده مىشود.
٢- هستىشناسى ذات اشياء را، از اين جهت كه جوهر به معنى دكارتى هستند، با قطع نظر از پديدارها و محمولات آنها، مورد تحقيق قرار مىدهد. هستىشناسى از اين جهت در مقابل پديدارشناسى است. اگر چه فيلسوف مىتواند، به روش سارتر در كتاب وجود و عدم، از «هستىشناسى پديدارها» بحث كند.
فرق هستىشناسى و ما بعد الطبيعه انتقادى اين است كه اولى پديدارها را ناديده مىگيرد و در ژرفاى هستى فرو مىرود تا ذات شىء را كشف كند در حالى كه دومى فقط مىكوشد جنبههاى پيشينى معرفت را بشناسد.
٣- وجودى (انتولوژيك) منسوب به حقيقت وجود است و نسبت به پديدارهاى آن بىاعتناست.
٤- دليل وجودى (Preuve ontologique( ]معادل برهان صديقين در فلسفه اسلامى] عبارت است از اثبات وجود خداوند از طريق تحليل تصورى كه از ذات او داريم.
اين دليل را آنسلم ابتكار كرده و دكارت آن را پذيرفته است. در نوشتههاى دكارت مطلبى كه دال بر اين باشد كه دكارت اين دليل را دليل وجودى ناميده باشد، موجود نيست