فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٦٥٩ - و
وجدان
فارسى/ يافتن ١- وجدان مصدر فعل وجد است. مىگويند فلان چيز را وجدان كرد، يعنى آن را دريافت. در اصطلاح حكما وجدان عبارت است از نفس و قواى باطنى آن، و يا فقط عبارت است از قواى باطنى نفس، از اين جهت كه وسيله ادراك حيات درونى است.
١- وجدانى به معنى چيزى است كه هر كس در نفس خود آن را مىيابد. (مانند علم ما به وجود خود ما و افعال ما) وجدانى مترادف شهودى يا چيزى كه توسط قواى باطنى ادراك شود، است. (مانند علم ما به ترس، شهوت، خشم و لذتى كه در درون خود ماست) و يا به معنى چيزى است كه عقل با استناد به حسّ باطن به آن حكم مىكند. به آنچه جمعا توسط حواس باطن ادراك شود، وجدانيات گويند.
وقتى در نظر بگيريم كه در اصطلاح قدما اصطلاح «حواس» شامل حس مشترك، خيال، مصوّره، متخيله، مفكره، وهميه، و حافظه مىشود، معلوم مىشود كه اصطلاح «وجدانى» فقط محدود به ادراك لذت و الم و انفعال نيست بلكه شامل تمام معانى و صورى است كه در پيشگاه شعور حضور دارد.
٣- فرهنگ فلسفى تدوين مجمع زبان عربى، لفظ وجدان را به مجموع پديدارهاى نفسانى از قبيل لذت، الم و انفعال، و لفظ وجدانى را به آنچه با نفسانيات پيوند داشته باشد و در مقابل فكرى قرار داشته باشد و نيز در مقابل تمايلات نفسانى باشد، اطلاق كرده است. اين معنى وجدان اخص از معنايى است كه پيش از اين گفتيم. زيرا اصطلاح وجدانيات شامل تمام حالات نفس از قبيل لذات، آلام، عواطف، تصورات، محفوظات و غيره مىشود.
٤- وجدان در اصطلاح صوفيان درك حق تعالى است (رجوع كنيد به ادراك، انفعال)
وجود*
فارسى/ هستى
فرانسه/Existence
انگليسى/Existence
لاتين/Existentia
هستى در مقابل نيستى و از مفاهيم بديهى است. هستى نياز به تعريف ندارد مگر از اين جهت كه مدلول لفظ عينى است نه مدلول هر لفظى. بنا بر اين تعريف آن فقط تعريف لفظى است و اين لفظ فقط مفهوم لفظى وجود را بيان مىكند نه مفهوم خود هستى را. مثل اينكه بگوئيم هستى عبارت است از وجود يا ثبوت يا تحقق، يا حصول، يا شيئيت، و يا آن را تعريف كنيم به چيزى كه توسط آن، به فاعل و منفعل و به حادث و قديم تقسيم مىشود، و يا بگوييم: هستى چيزى است كه توسط آن، شىء شناخته مىشود و از آن خبر داده مىشود.
اينها همه تعريفات لفظى است كه اخفى از معرّف است و تعريفى كه در آن، معرف اخفى از معرّف باشد، بىمعنى است، شايد وقتى بخواهيم معنى هستى را توضيح دهيم، بتوانيم به طرق زير، آن را از امور ديگر متمايز كنيم:
١- هستى عبارت است از اينكه شىء، حصول ذاتى و مستقل از ادراك داشته باشد بدون اينكه معلوم كسى واقع شود. در چنين حالتى وجود شىء از ادراك شدن آن مستقل است.
٢- هستى عبارت است از حصول تجربى شىء. اين حصول يا بالفعل است كه در اين صورت، موضوع ادراك يك امر حسى يا وجدانى است، و يا تصورى است كه در اين صورت، موضوع يك استدلال عقلى است.
٣- وجود حقيقتى است كه هميشه تحقق دارد يا حقيقتى است كه ما در آن زندگى مىكنيم. هستى به اين معنى در مقابل حقيقت مجرد يا انتزاعى و حقيقت نظرى قرار دارد.
٤- گاهى مقصود از وجود، مصدر وجد يا كان است كه در اين صورت معنى آن، وجود حقيقى يا واقعى است، و گاهى معنايى اعم از آن است كه در اين صورت به وجود ذاتى شىء يا به وجود شىء براى شىء يا شيئى كه معلول شىء ديگر است، اطلاق مىشود.
وجود شىء براى شىء داراى دو معنى است:
اول- وجود شىء براى غير خود، به اين نحو كه شىء محمول شىء ديگر و از لحاظ مفهوم، مستقل از آن باشد، مثل وجود اعراض. دوم وجود شىء براى غير خود به اين نحو كه رابط بين موضوع و محمول باشد. و از لحاظ مفهوم مستقل از موضوع و محمول نباشد كه آن را وجود رابطى گويند.
٥- وجود به دو قسمت خارجى و ذهنى تقسيم مىشود.
وجود خارجى عبارت است از وجود عينى شىء يعنى وجود