فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٦٩٤
موضوع و محمول و نسبت اتحادى اين دو را تصوّر مىكند و در مرحله چهارم، حكم صورت مىگيرد. حكم يك نوع فعل نفسانى است و نظر بخارج دارد و خارجيّت نسبت اتحادى تصور شده را، در ذهن تثبيت مىكند. در حالى كه در تداعى بين دو معنا رابطهاى تصور مىشود ولى حكم وجود ندارد يا آنكه حكم بر خلاف مقتضاى تداعى است. مثلا ممكن است كه در ذهن ما بين تصور حاتم و تصور بخشندگى تداعى و تلازم وجود داشته باشد ولى در عين حال ما حكم نكنيم كه حاتم بخشنده بوده و يا آنكه حكم بكنيم كه بخشنده نبوده و يا اصلا چنين شخصى در عالم وجود نداشته. و گاهى حكم هست و تداعى نيست. مثل تمام احكامى كه دانشمندان در مورد مسائل نظرى و علمى به راهنمائى برهان يا تجربه، صادر مىنمايند. پس اين مطلب قطعى و مسلم است كه هنگامى كه محمولى را براى موضوعى اثبات مىكنيم (عالم حادث است) علاوه بر تصور موضوع و تصور محمول و تصوّر رابطه اين دو، يك عمل خاص ديگرى ذهن انجام مىدهد.
اين عمل خاص در ميان همه امور نفسانى يك امتياز مخصوص دارد و آن اينكه داراى دو جنبه است از يك جنبه انفعالى و حصولى و ذهنى است و از جنبه ديگر فعلى و حضورى و غير ذهنى است.
توضيح اينكه امور نفسانى چنانكه سابقا گذشت دو دسته هستند دسته اول همان صور ذهنيه است كه مربوط بدستگاه مخصوص ادراكى است. اين صور، انفعالى هستند يعنى قوه مدركه در اثر برخورد با يك واقعيت، روى خاصيت مخصوص صورتپذيرى خود آنها را تهيه كرده است. و حصولى هستند يعنى يك واقعيتى كه غير از واقعيت خودشان است ارائه مىدهند و ذهنى هستند يعنى وجودشان قياسى است و هيچ هويت و تشخصى غير از صورت شىء ديگر بودن ندارند و امتياز اين صور از يكديگر تابع امتيازى است كه محكى عنههاى آنها با يكديگر دارند. مثلا تصور انسان و تصور درخت و تصور اسب هيچ هويت و تشخّصى ندارند غير از صورت اشياء خاص خارجى بودن و امتياز هر يك از اين صور از ديگرى به اينست كه يكى متعلق به انسان است و ديگرى به درخت و سومى به اسب.
دسته دوم نفسانيات غير ذهنى هستند. اين دسته از امور مربوط به ساير دستگاههاى نفسانى يعنى ما وراء دستگاه ذهن ميباشد مانند اراده و شوق و لذت و رنج و غيره. اين امور اوّلا صورت چيزى نيستند مثلا فرق اراده و تصور درخت اينست كه اراده يك امرى است نفسانى و چيزى را در خارج به ما نشان نمىدهد اما تصور درخت واقعيت خارجى درخت را بر ما مكشوف ميسازد و ثانيا حضورى هستند نه حصولى چنانكه واضح است و ثالثا غالبا فعلى هستند نه انفعالى.
حكم داراى هر دو جنبه است از يك جهت صورتى است كه واقع و نفس الامر را ارائه مىدهد و وجود خارجى ارتباط محمول را با موضوع منكشف مىسازد. از اين جنبه بايد او را علم حصولى و صورت ذهنى و كيفيت انفعالى بدانيم و از طرف ديگر علاوه بر اين جنبه، جنبه خاص ديگرى دارد كه از آن جنبه وجودش قياسى نيست و بحسب نحوه وجود خود (نه بتبع مكشوف) از ساير نفسانيات امتياز دارد و از آن جنبه است كه به آن، نام اقرار و اذعان و حكم ميدهيم و از آن جنبه فعلى است نفسانى كه صورت امور خارجى نيست و در رديف ساير امور نفسانى قرار مىگيرد.
محقّقين منطقيين اين عمل خاص را از جنبه اول كه انفعالى و حصولى و ذهنى است تصديق مينامند و از جنبه دوم كه فعلى و حضورى و غير ذهنى است حكم مينامند و از جنبه اول است كه قابل تعبير لفظى است و با كلمه «است» به تعبير در مىآيد.
(١٤) - صدر المتألّهين تحديد اقسام تقابل در چهار قسم مذكور را صحيح نمىداند و به همين دليل تقابل وحدت و كثرت را به عنوان قسم پنجمى از تقابل مطرح مىكند. علّامه طباطبائى در حاشيه «اسفار» در مقام پاسخ، تقابل را در همين چهار قسم محصور دانسته و ليكن ميان وحدت و كثرت تقابل قائل نيست. با اين توضيح كه وحدت و كثرت از تقسيمات بىواسطه و اولى وجودند و واحد و كثير مانند وجود بالقوه و وجود بالفعل و نيز وجود ذهنى و وجود خارجى از شئون تشكيكى بودن وجود است كه بين دو امر مشكك يك جهت وحدت وجود دارد و دو امر متقابل اين چنين نيستند. [رجوع كنيد به اسفار جلد دوم صفحه ١٢٦ و نهاية الحكمة صفحه ١٥٤].
(١٥) - درباره ماهيّت جسم طبيعى سه نظريه اساسى وجود دارد:
١- هر كدام از اجسام محسوسه، مخصوصا اجسام بسيط، يعنى عناصر، يك واحد پيوسته است و واحد جسم همين است كه محسوس و ملموس است و تا بىنهايت قابليت انقسام دارد: اين همان نظريه معروف حكماء و فلاسفه قديم است كه از زمان افلاطون و ارسطو تا قرن هيجدهم اكثريت قريب به اتّفاق فلاسفه يونان، فلاسفه اسكندرانى، فلاسفه اسلامى، فلاسفه