فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٦٩٣
شقّ ديگر قضايائى است كه در تعريف اوّل داخل مىشود امّا در تعريف دوم داخل نمىشود، اين قضايا را مىتوان «قضاياى انتزاعى» ناميد. اين قضايا قضايائى هستند كه محمول جزء تعريف موضوع نيست ولى در عين حال تحقّقى جدا از تحقّق موضوع هم ندارد. دو تحقّق و دو واقعيّت نيستند كه با هم متّحد شده باشند، بلكه هر دو از يك واقعيّت انتزاع شدهاند.
يعنى دو مفهومند كه يك مصداق دارند و از نظر مصداق هيچ كثرتى در خارج نيست. همه امور انتزاعى از اين قبيل است.
مثلا اگر ما بگوئيم «انسان ممكن الوجود است»، در اينجا «امكان» يك امر تحليلى نيست يعنى جزء ماهيّت انسان نيست ولى يك امر تركيبى به آن معنا كه وجودى مستقلّ داشته باشد كه در خارج ضميمه بشود با وجود انسان و دو وجود با هم اتّصال و ارتباط پيدا كنند، اين جور هم نيست. يعنى اين طور نيست كه انسان در خارج قطع نظر از امكان، وجودى دارد و امكان هم وجودى دارد (مثل قيام و زيد) و اين دو با يكديگر پيوند خوردهاند. حتّى قبل از حكم به وجود انسان حكم به امكان مىكنيم و مىگوئيم انسان ممكن است كه وجود داشته باشد. پس اين حكم متعلّق به مرتبه ذات انسان است. انسان در مرتبه ذات خودش ممكن است. امكان صفتى است كه از ذات انسان انتزاع مىشود بدون اينكه اين صفت انتزاعى يك ما بازاء خارج از خود آن موضوع داشته باشد.
مسأله «وحدت» نيز از همين قبيل است. وقتى مىگوئيم «اين انسان واحد است» يعنى انسان در خارج وجودى جدا از وحدت ندارد اين طور نيست كه وحدت، وجودى داشته باشد و انسان هم وجودى ديگر و اين دو وجود به يكديگر متّصل شده باشند؛ بلكه از حاقّ وجود اين «انسان» وحدت انتزاع مىشود.
پس اگر هر قضيّهاى را كه محمول خارج از ذات موضوع باشد تأليفى بدانيم همه قضاياى انتزاعى، تأليفى است ولى اگر قضيّه تأليفى را قضيّهاى بدانيم كه محمول وجودى داشته باشد در كنار وجود موضوع و دو وجود با يكديگر متّصل و مرتبط باشند به همان نحو كه قيام با انسان چنين درهم آميختگى پيدا مىكنند، آن وقت ديگر قضاياى انتزاعى را نمىتوان تأليفى دانست. يعنى تعريف اوّل هم شامل «خارج محمولها» مىشود هم شامل «محمول بالضميمهها»، ولى تعريف دوم شامل «محمول بالضميمه» نمىشود و فقط شامل «خارج محمول» مىشود.
(١٢) - تركيب يا حقيقى است يا اعتبارى.
تركيب اعتبارى آن است كه اجزاى مركّب هر يك وجود مستقلّ و اثر مستقل داشته باشند ولى به اعتبار يك جهت مخصوص، آن اجزاى مستقلّ لذّات و مستقلّ بالاتر را، شىء واحد فرض مىكنيم. مثلا عدهاى از مردم كه داراى يك مرام و مسلك و عقيده واحد هستند. يك جنبه وحدت به آنها داده و مجموع آنها را شىء واحد فرض نموده و هر فرد را يك عضو و يك جزء از آن واحد اعتبار مىكنيم. مانند اينكه مىگوئيم «جامعه مسلمانان» يا «حزب كارگر» و آنگاه مىگوئيم فلان شخص جزء جامعه مسلمانان و يا عضو حزب كارگر است. بديهى است كه هر يك از افراد اين جامعه، مسلمان و يا هر يك از اعضاى اين حزب وجودى و شخصيّتى جدا از وجود و شخصيّت افراد ديگر دارد و مجموع افراد، يك شخصيّت و وجود مستقلّ و جدا غير از وجودهاى مخصوص به افراد ندارد.
اين قسم تركيب، مانند تركيب حزب و ملّت و فوج از افراد، تركيب اعتبارى است.
تركيب حقيقى آن است كه افراد استقلال در وجود و در اثر را از دست داده و مجموعا شخص واحدى را كه داراى اثر واحد باشد تشكيل دهند. مركّبات طبيعى اين جهان، چه حياتى و چه غير حياتى همه از اين قبيل است. مثلا از تركيب دو عنصر هيدروژن و اكسيژن با نسبت معيّن آب بوجود مىآيد. قبل از تركيب، هر يك از اين دو عنصر داراى وجود و اثرى مستقل و مخصوص به خود بوده، ولى پس از تركيب شخصيّت ديگر بوجود مىآيد كه داراى اثرى است مستقلّ و مغاير يا اثر هر يك از دو عنصر تشكيلدهنده.
در تركيب حقيقى، تكثير بايد تبديل به توحيد شده و از شخصيّتهاى متعدد، شخصيّت واحد حاصل شود و مطابق آنچه در محل خود به تحقيق پيوسته است اين امر امكان ندارد مگر اينكه اين دو عنصر حالت «مادّه» را به خود بگيرند و از نو صورت و فعليّتى بر آنها افاضه شود.
تركيب حقيقى را مىتوان دو نوع «اتحادى و انضمامى» فرض كرد كه توضيح آن به درازا مىكشد.
(١٣) - تعريفى كه در متن از تصديق شده است، در حقيقت تعريف تداعى مفاهيم و معانى است نه تعريف تصديق و حكم. زيرا صرف تصور دو چيز و ادراك رابطه آنها غير از حكم و تصديق به برقرارى و يا عدم برقرارى رابطه مذكور است.
قضيهاى چون «عالم حادث است» مشتمل بر چهار جزء است نه سه جزء: موضوع، محمول، نسبت حكميه و حكم. يعنى ذهن