فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٦٥٣ - و
بدون نظر به سود و زيان آن، مقيد به آن است.
واجب خصوصا عبارت است از قاعده و قانون يك كار معين و يا الزام معينى كه مربوط به يك موقعيت خاص است مانند تكليفى كه كسى انجام آن را به عهده گرفته است يا تكليف كسى كه در حرفه خاص خود بايد آن را انجام دهد.
در اصطلاح فقها، واجب چيزى است كه شرع آن را الزام كرده باشد و انجام آن موجب ثواب و ترك آن موجب عقاب باشد. گفتهاند: «واجب در عرف فقها عبارت است از آنچه وجوب آن به دليلى ثابت شده باشد كه نتوان در آن شك كرد، مانند يك خبر واحد، و انجام آن موجب ثواب و ترك آن، اگر عذرى در آن نباشد، موجب عقاب باشد. بطورى كه انكاركننده چنين عملى گمراه است اما كافر نيست» (تعريفات جرجانى) و گفتهاند: واجب چيزى است كه به دليل ظنّى اثبات شده باشد و ترك مطلق و بدون عذر آن موجب سرزنش است، و گفتهاند: واجب چيزى است كه ترككننده آن در عاجل مستحق سرزنش و در آجل مستحق عقاب است.
(علم) الواجبات
فارسى/ بايدشناسى
فرانسه/Deontologie
انگليسى/Deontology
اين واژه را بنتام وضع كرده است و مقصود از آن، تحقيق عينى و عملى درباره «بايد» هاست نه تحقيق نظرى زيرا در نظر بنتام، واجب (يا بايست) يك امر مطلق نيست مانند آنچه كانت بدان معتقد است، بلكه امرى است تجربى و متعلق به موقعيتهاى اجتماعى.
در زبان فرانسه، اين واژه به معنى دستورات تخصصى و حرفهاى به كار مىرود. مثلا مىگويند «بايد» هاى پزشكى، يعنى مراسم و آداب آن، يا بايدهاى معلم يعنى دستوراتى كه مخصوص به طرز رفتار يك معلم است.
واجبات الواسعه
فارسى/ بايستهاى آزاد
فرانسه/Devoirs larges
انگليسى/Loose duties
بايستهاى آزاد احكامى است كه در قانون به قطعيت آن تصريح نشده است، و يا امورى است كه انسان در اجراى آنها آزاد است، مانند احسان و فداكارى. بايستهاى آزاد در مقابل بايستهاى قطعى موسوم به بايستهاى عدالت قرار دارد. بايستهاى عدالت احكامى است كه امر و نهى قانون در مورد آنها صريح است و نيز اشخاصى كه مىتوان اجراى اين احكام را از آنها مطالبه كرد، معين هستند.
آشكار است كه معنى بايستهاى آزاد مبهم است زيرا الزام امر واجب، نمىتواند از لحاظ كميت نامعين باشد و نيز اطلاق مفهوم «آزاد» بر اختيار، خالى از اشتباه نيست.
واحد
فارسى/ يك
فرانسه/Un ,I'un
انگليسى/One ,the one
لاتين/Unus
تصور واحد از تصورات بديهى است و معنى آن سلبى است و عبارت است از نفى انقسام. ابن رشد گويد: «واحد دال بر سلب و به معنى عدم انقسام است.» (تفسير ما بعد الطبيعه) ابن سينا گويد: «به آنچه غير منقسم است، از آن جهت كه واحد است، واحد گفته مىشود. از اشياء غير منقسم، آنچه در جنس تقسيمناپذير باشد، واحد نوعى است، و آنچه در عرض عام تقسيمناپذير باشد واحد عرضى است؛ مانند وحدت كلاغ و زغال در سياهى، و آنچه در نسبت تقسيمناپذير باشد، واحد نسبى است؛ چنانكه گويند: نسبت شاه به كشور و نسبت عقل به نفس يكى است، و آنچه در موضوع تقسيم ناپذير باشد، واحد موضوعى است، اگر چه ممكن است حد آن بسيار باشد به اين جهت گفتهاند: فريبكار و زيرك در موضوع واحدند و آنچه معنى آن در تعداد تقسيم ناپذير باشد، يعنى تقسيم به تعدادى نشود كه داراى چند معنى باشد، واحد عددى است، و آنچه در حد تقسيم ناپذير باشد، يعنى حد آن براى غير آن نباشد، و در كمال حقيقت ذات بىنظير باشد، واحد در كلمه است، به اين جهت گفته مىشود: خورشيد واحد است.» (نجات) «واحد، يا قابل تقسيم به جزئيات نيست زيرا تصور آن