فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٤٧٨ - ع
هستى و علت حقيقت كل هستى در هستى باشد» (ابن سينا، اشارات) ٧- علت ثانوى، علتى است كه داراى فعل و اثرى نيست مگر تحت تأثير علت اولى. علت ثانوى يا قريب است يا بعيد.
٨- علت را [از جهت ديگرى] به چند قسم تقسيم كردهاند. اين اقسام عبارت است از: علت اصلى، علت ابزارى، علت بىواسطه، علت باواسطه، علت تامه، علت ناقصه، و علت معدّه.
علت اساسى يا اصلى علتى است كه از جهت تأثير در شىء منفرد است، علت ابزارى آلتى است كه وجود شىء توسط آن تمام مىشود. علت بىواسطه علتى است كه بدون واسطه در شىء اثر مىگذارد. علت با واسطه علتى است كه توسط واسطهاى در شىء اثر مىگذارد علت تامه علت كاملى است كه شىء در ماهيت و وجود خود يا فقط در وجود خود متوقف بر آن است. علت ناقصه علتى است كه، برخلاف علت تامه است. علت معدّه علتى است كه وجود معلول متوقف بر آن است بدون اينكه وجود آن وجود معلول را ايجاب كند.
٩- علت ذاتى در اصطلاح مدرسيان علتى است كه علت نداشته باشد و در اصطلاح اسپينوزا علتى است كه عدم آن قابل تصور نباشد. اين علت به خدا اطلاق مىشود، زيرا خداوند علت وجود تمام اشياء و علت وجود خود است. اينكه مىگوييم: خدا علت ندارد، يعنى علت او ذاتى است و چنانكه ابن سينا گفته است، واجب الوجود به ذات خود است.
١٠- دكارت معنى علت را توسعه داده است و آن را در آن واحد به روابط طبيعى و منطقى اطلاق كرده است. اين مطلب با روح تفكر او هم آهنگ است زيرا روابط منطقى را اساس روابط طبيعى مىداند. مثلا اگر بگوييم: الف علت ب است، مقصود اين است كه وجود الف ضرورة مستلزم وجود ب است. معنى اين سخن اين است كه روابط علت و معلولى شبيه قياسهائى است كه در آن وجود مقدم شرط وجود تالى است.
١١- مالبرانش معنى علت تامه را به علتى اطلاق كرده است كه، بدون اينكه از طبيعت آن يا از قدرت آن چيزى كم شود، در شىء ديگر اثر گذارد. مالبرانش اين علت تامه را علت مؤثره يا علت فعاله ناميده است كه غير از علت موقعى است. علت موقعى، بين اشياء ارتباط ضرورى برقرار نمىكند بلكه مضمون آن اين است كه معلول در كنار آن و هم زمان با آن به وجود مىآيد نه تحت تأثير آن. اين مطلبى است كه غزالى نيز بدان معتقد است.
١٢- معنى علت نزد كانت اين است كه علت تركيب خاصى است كه قوام آن به اين است كه شيئى مثل الف، طبق قاعده خاصى اضافه شود به شىء ديگرى مثل ب كه از هر جهت با آن متفاوت است. معنى اين سخن اين است كه رابطه عليت تأليفى تجربى نيست بلكه تركيب عقلى است كه محدود به ملاحظه وجود توالى در علت و معلول نيست.
بلكه وجود اين توالى و ضرورت آن را ايجاب مىكند.
١٣- استوارت ميل علت را به پديدار مقدمى اطلاق مىكند كه پديدار موسوم به معلول هميشه در پى آن است. اين معنى، اگر چه مفهوم خاصى از عليت به معنى كانتى آن است، اما تفاوت آن با علت به معنى كانتى اين است كه در توالى علت و معلول ارتباط منطقى و ضرورى وجود ندارد.
بنا بر اين معنى آن نزديك است به علت موقعى كه متضمن حدوث معلول در مجاورت علت است.
١٤- فيلسوفان تحصلى بين علت و قانون فرق گذاشتهاند و مىگويند علم جديد از علل بحث نمىكند بلكه از روابط ثابت بين پديدارها (قوانين ثابت) بحث مىكند.
١٥- علّى منسوب به علت است و مترادف سببى است و چيزى است كه متعلق به علت است يا جزء تركيبى آن است.
علّيّت به معنى سببيّت است. (رجوع كنيد به لفظ سببيّت) و عبارت است از اينكه چيزى علت باشد و به رابطه بين علت و معلول اطلاق مىشود. (رجوع كنيد به سببيّت و قانون)
علم
فارسى/ دانش
فرانسه/Science
انگليسى/Science
لاتين/Scientia
علم عبارت است از مطلق ادراك، چه ادراك تصورى چه ادراك تصديقى، چه يقينى چه غير يقينى. به تعقل، يا حصول صورت شىء در ذهن، يا به ادراك كلى، چه مفهومى و چه حكمى، يا به اعتقاد جازم مطابق واقع، يا به ادراك شىء چنانكه هست، يا به ادراك حقايق اشياء و علل آنها، يا به ادراك مسائل از روى دليل، يا به ملكه حاصل از