فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٤٧٧ - ع
آوردن به خداوند. اين امور به دست نمىآيد مگر از طريق روىگرداندن از جاه و مال و گريز از شواغل و علايق، سپس خود را مشاهده كردم كه در علايق فرو رفته بودم و علايق از هر طريق مرا احاطه كرده بودند و كار خود را ملاحظه كردم كه بهترين آن تدريس بود و من به علوم بىارزش و بىفايده براى آخرت روى آورده بودم» (المنقذ من الضلال) علاقه انسانى به انسان ديگر ممكن است از نوع صداقت يا عداوت باشد يا علاقه اشتراك در مسكن يا حرفه يا خانوار، يا دين يا وطن و ... باشد. بهترين اين علايق علاقه عدالت است.
علت
فارسى/ علّت- پديدگر
فرانسه/Cause
انگليسى/Cause
لاتين/Causa
١- علت در لغت به معنى اسم چيزى است كه اگر بر امرى عارض شود حالت آن را بطور بىاختيار، تغيير مىدهد (كشاف تهانوى) از اين جهت بيمارى را علت ناميدهاند، زيرا بيمارى در هر شخصى كه حلول كند حال شخص را از قوت به ضعف تغيير مىدهد. هر چيزى كه چيز ديگرى بطور مستقل يا به كمك يك امر زائد از آن پديد آيد، علّت آن ناميده مىشود و اين امر پديد آمده معلول آن است. پس تعقل هر يك از علت و معلول در مقايسه با تعقل ديگرى ممكن است. (كليات ابو البقاء) ٢- در اصطلاح اصوليان، علت چيزى است كه حكم توسط آن واجب مىشود.
٣- در اصطلاح حكما، علت چيزى است كه وجود شىء متوقف بر آن، و خارج از شىء و مؤثر در شىء است.
(تعريفات جرجانى) علت هر شيئى همان است كه شىء متوقف بر آن است و بر دو قسم است: اول اجزائى كه مقوم ماهيت است و علت ماهيت ناميده مىشود.
دوم آنچه اتصاف ماهيت (متقوم بر اجزاء خود) به وجود خارجى، متوقف بر آن است، كه علت وجود ناميده مىشود.
(تعريفات جرجانى) ٤- علت مترادف سبب است، ولى با آن فرق دارد.
علت به معنى چيزى است كه در شىء اثر كند، اما سبب چيزى است كه به شىء افاضه شود يا آن را برانگيزد.
گفتهاند: سبب چيزى است كه توسط آن مىتوان به حكم دست يافت بدون اينكه بتوان حكم را توسط آن اثبات كرد، اما علت چيزى است كه توسط آن اثبات مىشود. بيشتر فيلسوفان اسلامى، مانند كندى، فارابى، ابن سينا و ابن رشد استعمال لفظ علت را بر لفظ سبب ترجيح ميدهند، اما غزالى و اهل كلام لفظ سبب را به جاى لفظ علت به كار مىبرند.
٥- علت در نظر ارسطو بر چهار قسم است:
الف- علت مادى: و آن علتى است كه از وجود بالفعل آن به تنهائى وجود معلول لازم نمىآيد، بلكه مىتواند بالقوه علت وجود شىء باشد. مثل چوب و آهن نسبت به تخت.
ب- علت صورى: و آن علتى است كه از وجود بالفعل آن وجود معلول لازم مىآيد مثل شكل و پيوند تخت.
ج- علت فاعلى: علتى است كه در معلول اثر و آن را ايجاد ميكند. مثل نجار كه سازنده تحت است.
د- علت غائى: علتى است كه وجود شىء براى آن است ماند نشستن بر تخت. نشستن غايتى است كه تخت براى آن شناخته شده است.
فيلسوفان اسلامى و فيلسوفان اروپاى قرون ميانه، اين نظريه را از ارسطو اتخاذ كردند و علت غائى را بر ديگر علل مقدم دانستند. دليل اين امر، سخن ابن سيناست كه گفته است: «غايت در حصول وجود، بعد از معلول قرار دارد، اما در شيئيت [علاوه بر اينكه مقدم بر معلول است] مقدم بر تمام علتهاست .... آشكار است كه شيئيت غير از هستى در اعيان است، زيرا [هر] معنى، وجودى در اعيان و وجودى در نفس دارد و امرى مشترك است؛ اين امر مشترك شيئيت است. غايت از اين جهت كه شىء است مقدم بر ساير علل است و علت علتهاست، از اين جهت كه علت هستند ....
و از اين جهت كه موجود در اعيان است بعد از آنهاست.
... علت اين امر اين است كه علتها براى غايت بالفعل علت مىشوند نه براى امر ديگرى. غايت اول به نحوى وجود مىيابد سپس علتها بالفعل علت مىشوند. مىتوان گفت خلاصه امر اين است كه فاعل اول و محرك اول در هر چيزى غايت است» (نجات) ٦- علت اولى، علتى است كه خود علت نداشته باشد يعنى علت تمام علتها و علت نهايى باشد. «يا علت كل