فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٤٦٨ - ع
عشق
عشق (رجوع كنيد به حب (Amour عبارت است از شدت محبت و در اصطلاح حكما به دو معنى به كار مىرود: عشق غريزى و عشق الهى. عشق غريزى عبارت است از جذبه طبيعى محرك تمام موجودات. هر يك از موجودات نسبت به كمال خود يك عشق غريزى دارد. مثل عشق بعضى از مواد شيميائى (ميل تركيبى) به يكديگر، عشق حيوان به غذا و عشق جوان به روى زيبا. ابن سينا گويد: «كسى كه خير را درك كند طبعا عاشق آن است و هر يك از موجودات بطور غريزى عاشق خير مطلق است.» (رساله عشق).
عشق الهى عشقى است كه محبت خالص است و صوفيان انسان را به آن دعوت مىكند و آن را چنين توصيف مىكنند: جوهرى الهى است در وجود انسان كه چون از آلودگىهاى ماده بپالايد مشتاق شبيه خود مىشود و به ديده عقل، خير اول محض را مشاهده مىكند و به سوى آن مىشتابد. در اين هنگام نور اين خير بر او افاضه مىشود و با او متحد مىگردد و لذتى را درك مىكند كه هيچ لذتى برابر آن نيست. اين مرتبه بالاترين مرتبه وصول است و افزايش و كاهش نمىپذيرد. در اين مرحله است كه شناسنده شناخته خود را منكر است و عاشق معشوق خود را انكار مىكند. در اينجا نه عارفى باقى مىماند و نه معروفى، نه عاشقى و نه معشوقى. بلكه آنچه باقى مىماند عشق واحد مطلقى است كه ذات حق است كه در اسم و رسم و صفت و نعمت نمىگنجد.
خود عاشقى عبارت است از افراط در خود دوستى كه آن را [در فرانسه]Narcissisme گويند. (رجوع كنيد به اين لفظ)
عشيره
فارسى/ خاندان
فرانسه/Clan
انگليسى/Clan
خاندان صورت ابتدائى جامعه انسانى است و ويژگىهاى آن عبارت است از انتساب افراد آن به يك توتم، اشتراك آنها در يك ملك، همكارى آنها در خون خواهى از دشمنان و تشكيل يك واحد جنگى توسط آنها. محدوده خاندان تنگتر از قبيله است. زيرا خاندان يك نفر عبارت است از برادران و خويشاوندان نسبى او در حالى كه قبيله يك واحد سياسى مركب از چند خاندان است. در كليات ابو البقاء آمده است: «هر جامعه بزرگى از مردم كه منسوب به يك پدر معروف باشند يك ملت (شعب) را تشكيل مىدهند مانند ملت عدنان، اجتماع پايينتر از آن قبيله است و قبيله عبارت است از اجتماعى كه نسبهاى ملت در آن تقسيم شده است. مانند قبيله ربيعه و مضر.
اجتماع كوچكتر از آن را عمارت گويند و آن اجتماعى است كه نسبهاى قبيله در آن تقسيم مىشود. مانند عمارت قريش و كنانه. اجتماع كوچكتر بطن است و آن اجتماعى است كه نسبهاى قبيله در آن تقسيم مىشود. مانند عمارت قريش و كنانه. اجتماع كوچكتر بطن است و آن اجتماعى است كه نسبهاى عمارت در آن تقسيم شده است. مثل بنى عبد مناف و بنى مخزوم، بعد از آن جامعه فخذ است و آن جامعهايست كه نسبهاى بطن در آن تقسيم شده است مانند بنى هاشم و بنى اميه، بعد از آن عشيره (خاندان) است كه نسبهاى فخذ در آن تقسيم شده است، مانند بنى عباس و بنى ابى طالب؛ و حى بر همه آنها صدق مىكند».
عصاب
فارسى/ نژندى
فرانسه/Nevrose
انگليسى/Neurosis
لفظ نژندى به نابسامانىهاى عقلى ناشى از اضطرابات رفتار نفسانى اطلاق مىشود. از اين قبيل است افكار خشك و جامد يا افكار مسلط به روحيه انسان، ترسها، شكها، وسواسها، ضعف حافظه، پرهيز از كار، اضطراب در سخن گفتن و اضطراب فطرى و امثال آن. دانشمندان معاصر براى اين بيمارىهاى عصبى علت اندامى معينى نمىشناسند.
اگر چه اين بيمارى با زندگى نفسانى و اجتماعى مريض پيوند خورده است؛ و با درد شديد و بىنظمى در توازن عقلانى همراه است، اما اين بيمارى آن قدر شديد نيست كه شخصيت بيمار را تغيير دهد و هويت و وحدت شخصيت او را ويران كند.
بعضى دانشمندان گفتهاند اين نژندى ناشى از درگيرى درونى بين خواستهاى نفسانى مختلف است. بعضى ديگر گفتهاند اين بيمارى ناشى از بىنظمى در رشد وظايف است