فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٢١٨ - ب- معنى خاص
بدون ابراز دليل و جهت كار است. بنا بر اين تحكم به معنى حكم كردن بدون دليل است. تحكمى منسوب به تحكم است و به چيزى اطلاق مىشود كه انسان در اتخاذ آن تابع تمايل خود باشد و از امورى كه طبيعت اشياء ايجاب مىكند، يا قوانين قراردادى آن را لازم مىداند، سر باز زند. پس هر كارى كه انسان به ميل خود و بدون رعايت ضوابط متداول و انتساب آن به انگيزههاى قانونى و صحيح، در آن حكم كند، كارى تحكّمى يا زورى است.
لفظ تحكمى در بسيارى از موارد به معنى سرزنش به كار مىرود. مثلا مىگوييم: اين افعالى كه مايه سلطه و قدرت است جز تحكم چيزى نيست و غزالى گفته است: «آنچه گفتهاند تحكّمات است و تحقيقا تاريكى بر روى تاريكى و ظلمت اندر ظلمت است كه اگر انسان آنها را به عنوان خوابهائى كه ديده است تعريف كند، مىتوان به سوء مزاج او استدلال كرد. (تهافت الفلاسفه).
تحوّل
فارسى/ جهش
فرانسه/Mutation
انگليسى/Mutation
لاتين/Mutatio
تحول يا جهش عبارت از تغييرى است كه هم به اشخاص و هم به اشياء تعلّق مىگيرد. جهش بر دو نوع است: جهش در جوهر و جهش در اعراض.
جهش جوهرى عبارت است از پيدايش صورت جوهرى تازهاى در پى صورت قديم مانند دگرگونى بدن حيوان زنده به جثه مرده بعد از مرگ و تغيير جوهرى آب، هنگام تجزيه آن به اكسيژن و هيدروژن.
جهش در اعراض عبارت است از دگرگونى مقدارى (مانند افزايش ابعاد جسم نامى) يا دگرگونى كيفى (مثل گرم شدن آب) يا تغيير در فعل (مثل انتقال شخص از جائى به جاى ديگر.) در زيستشناسى، تحوّل به معنى تغير ناگهانى است كه در بعضى افراد نوع ظهور مىكند. اين تغيير ارثى است زيرا فقط شامل تغيير بدن نمىشود بلكه ژنها را نيز در بر مىگيرد.
در روانشناسى، تحوّل به معنى تغييرى است كه موجب پيدايش اعمال فكرى گوناگون مىشود.
در جامعهشناسى تحوّل به معنى تغييرى است كه موجب پيدايش احوال اجتماعى تازهاى مىگردد.
اصالت تحوّل يا جهشگرائى (Mutationnisme( در زيستشناسى به معنى تفسير تطوّر توسط تغييرات ناگهانى است كه متكى بر ولادت فرزندانى است كه صفاتى غير از صفات پدران خود دارند. اگر اين فرزندان بتوانند باقى بمانند، خانواده تازهاى با صفاتى مختلف و متفاوت با صفات پدران خود، تشكيل خواهند داد و اين روند ادامه خواهد يافت.
تخارج
فارسى/ طرد
فرانسه/Exclusion
انگليسى/Exclusion
لاتين/Exclusio
تخارج عبارت است از يك رابطه منطقى بين دو كلى كه بنا بر آن، عامل مشتركى بين آنها وجود ندارد، و يا رابطه بين دو صفت است كه حمل آنها بر موضوع واحد ممكن نباشد.
تخارج مترادف استبعاد و متقابل تداخل است.
قضيه تخارجى، حكمى است كه به موجب آن، محمول فقط در افراد صنف معينى يافت مىشود. مثل اين قضيه كه:
فقط افراد انسان ناطقاند. قضيه تخارجى جزئى قضيهايست كه متضمن رفع نسبت يا ايقاع آن، بين محمول و بعضى از افراد موضوع باشد. چنين قضيهاى را حصرى مىنامند.
(Limitative(
قضيه تخارجى عناديه يا منفصله قضيهايست كه اجزاء آن متعارض باشند.
تخارجى شرطى قضيهايست كه متضمن شرطى باشد كه تبديل و تغيير آن ممكن نيست.
تخلّى
فارسى/ فروهشتن
فرانسه/Renoncement ,Renonciation
انگليسى/Renouncement ,Renunciation