ترجمه ارشاد شيخ مفيد - ساعدي خراساني، محمد باقر - الصفحة ٤١٠ - فصل - ٢ پس از رحلت امام حسن
بگذراند و با اينكه همه اين اعمال ناپسند را مرتكب مىشود خيال مىكند كار نامناسبى نكرده و خطائى از او سر نزده.
پسر زياد گفت تو خود را پارسا و دلسوز مردم قلمداد ميكنى با آنكه نفس تو ترا بسوداى خلافت وادار كرد و خدا ترا شايسته براى اين كار نميداند و نمىگذارد به آرزوى خود برسى.
مسلم فرمود هر گاه ما شايسته مقام خلافت نباشيم چه كسى بغير از ما سزاوار آن مقام خواهد بود.
پسر زياد گفت امروز باز خلافت بر سر يزيد سايه افكنده و او شايسته اين منصب و مقام است.
مسلم ع فرمود خدا را در همه حال سپاسگزاريم و بدان چه او ميان ما و شما حكومت فرمايد خرسنديم.
پسر زياد كه بيش از اين موقع را مقتضى براى گفتگو ندانست گفت خدا مرا بكشد هر گاه ترا بوضعى نكشم كه هيچ كسى در اسلام مرتكب چنان قتلى نشده باشد.
مسلم فرمود آرى چنان كه مىگوئى تو سزاوارى كه در اسلام بدعتى برپا بدارى و تو از كشتنهاى سخت و مثله كردن و بدباطنى نمودن و اعمال ناشايست رو گردان نميباشى.
ابن زياد بيتاب شده و باو و حسين و على و عقيل عليهم السّلام حرفهاى نامناسب و ناسزا گفت.
حضرت مسلم ع كه بخود اجازه نميداد با وى معامله بمثل نمايد و دهانش را كه همواره به ذكر خدا مترنم بوده بناسزا بگشايد بهيچ وجه پاسخ او را نداده و ساكت بماند.
ابن زياد كه خود را پيروز و مسلم را مغلوب يافته دستور داد ويرا به بالاى قصر دار الاماره برده و گردنش را بزنند و جسدش را از روى پشت بام قصر بزير بيفكنند.
مسلم فرمود سوگند بخدا اگر با من خويشاوندى ميداشتى بقتل من فرمان نميدادى پسر زياد