ترجمه ارشاد شيخ مفيد - ساعدي خراساني، محمد باقر - الصفحة ١٦١ - فصل - ٥٠ حجة الوداع
خويش باخبر فرمود و اضافه كرد مرا بعالم ديگر دعوت كرده و نزديك است منادى حق را اجابت گويم و خورشيد پيمبرى من از آسمان دنياى ناپايدار شما غروب نمايد در عين حال يادگارى از خود باقى ميگذارم كه اگر از آن پيروى نمائيد هيچ گاه گمراه نشويد يكى قرآن كريم و ديگر خاندان من كه هرگز از هم جدا نشوند تا كنار حوض كوثر بر من وارد گردند.
سپس با صداى رسا فرمود ا لست أولى بكم منكم بانفسكم آيا من از شما شايستهتر بشما نمى- باشم؟ همه گفتند خدا داناست كه چنين است رسول خدا بلافاصله بازوان على ع را گرفت روى دست چنان بلند كرد كه سپيدى زير بغلش نمودار گرديد و فرمود
فمن كنت مولاه فهذا على مولاه.
|
هر كه را باشم منش مولى و دوست |
ابن عم من على مولاى اوست |
|
سپس دعا كرد پروردگارا دوست او را دوست بدار و دشمن او را دشمن و ياور او را يارى كن و ذليلكننده او را خوار ساز (شيخ الرئيس قاجار)
|
حق گفت به پيغمبر خوشدار وفا را |
در عالم ذرات كه خوانديم شما را |
|
|
گفتيم الستى و شنيديم بلى را |
يك عالم ذر دگر امروز بيارا |
|
|
با خلق بيا تازه كن آن عهد خدا را |
اى سيد كل فخر رسل احمد مختار |
|
|
همچون زكريا ز تكلم چه كنى صوم |
بىرمز بما انزل تبليغ كن اين قوم |
|
|
بيدار على باش و برانگيز تو از نوم |
اين قوم گرانخواب و مپرهيز تو از لوم |
|
|
اعلان وصايت كن و فرماى كه الْيَوْمَ |
أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ اى زمره انصار |
|
|
اورنگ حجازى خواست سلطان حجازى |
چون صورت رحمان ديد كرسى حجازى |
|
|
از عرش فراشد سر منبر ز فرازى |
بر خواند يكى خطبه تازى بدرازى |
|
|
كوتهنظران را گفت تا چند مجازى |
حق خواست حقيقت شود امروز پديدار |
|
|
آنگاه على را ز كرم گشت طلب خواه |
بگزيد چو از مهر على جا ببر شاه |
|
|
اين نكته عيان شد كه نبى مهر و ولى ماه |
بگرفت چو پيغمبر بازوى يد الله |
|
|
برداشت على را بمقام و رفعناه |
انسان كه برفعت بشد از حيطه پندار |
|