ترجمه ارشاد شيخ مفيد - ساعدي خراساني، محمد باقر - الصفحة ٨٩ - فصل ٢٥ جنگ احزاب
عمرو بن عبد ودّ براى اينكه اهميت خود را حفظ كرده و ضمنا دلاورى خود را هم نشان داده باشد برابر اصحابش ايستاده مبارز طلبيد على ع قدم پيش گذارده عمرو باو گفت اى پسر عم بازگرد كه من دوست نميدارم ترا بكشم.
على ع فرمود اى عمرو شنيدهام با خدا عهد كرده هر گاه يكى از قريشيها يكى از دو كار را از تو بخواهند تو بهپذيرى و انجام دهى گفت آرى چنين است اينك دو خواسته تو كدامست؟
فرمود يكى آنكه بخدا و رسول ايمان بياورى و دين اسلام را برگزينى گفت من نيازى به اسلام و خدا و رسول ندارم فرمود خواسته دوم اينست كه از مركب بزير آئى تا پياده جنگ كنيم.
عمرو گفت اى على برگرد كه ميان من و پدر تو سابقه رفاقت بوده و دوست نميدارم تو بدست من كشته شوى.
على ع فرمود سوگند بخدا من دوست ميدارم ترا بكشم مگر آنكه بطرف حق توجه كنى و دست از بتپرستى بردارى.
حميت دلاورى عمرو را ناراحت كرده با كمال تعجب گفت تو مرا ميكشى؟! همان جا از اسب پياده شده دست و پاى آن را پى كرده و با مشت بصورت آن حيوان كوبيد شمشير كشيده بجانب آن حضرت حمله آورد و چون پلنگ تير خورده شمشيرى بسپر على ع نواخت على ع هم با ضربتى او را از پاى درآورد و كشت.