ترجمه ارشاد شيخ مفيد - ساعدي خراساني، محمد باقر - الصفحة ٣٦٥ - فصل - ٢ حسن بن حسن
يحيى پيشدستى كرده گفت مانع پيرى او چيست؟ آرى آرزوها و وعدههاى عراقيها كه هر روز فوج فوج بر او وارد ميشوند و او را وعده خلافت ميدهند و وفا نمىكنند موى سر و صورت او را سپيد كرده حسن بوى خطاب كرده فرمود سخنى بس نابجا گفتى و عطائى بسيار ناقابل نمودى چنين نيست كه مىپندارى ما خانواده هستيم كه بزودى پير ميشويم.
عبد الملك كه تا بدينجا بسخنانشان گوش ميداد سخن را عوض كرده پرسيد اينك براى چه از مدينه بجانب ما آمدى، حسن قضيه حجاج و اينكه نامبرده ميخواهد عمر را با وى شريك بسازد باطلاع رسانيد عبد الملك گفت او هيچ گاه چنين حقى نخواهد داشت من باو مينويسم تا بحق تو تجاوز ننمايد و نامه در اين باره به حجاج نوشت و از حسن بخوبى احترام كرد.
هنگامى كه حسن از پيش عبد الملك خارج شد يحيى با وى ملاقات كرد حسن كه از سخنان نابجاى وى سخت ناراحت شده بود بوى عتاب كرده گفت همين بود و عده كمكى كه بمن داده بودى بجاى آنكه از من حمايت نمائى سعايت كردى.
يحيى گفت آرام باش و بيش از اين ناراحت مشو زيرا عبد الملك همواره از تو بيم دارد و اگر خوفى از تو نميداشت حاجتت را برنمىآورد و من در احسان و كمك بتو كوتاهى ننمودم.
گويند حسن در قضيه كربلا حضور داشت و چون عموى بزرگوارش شهيد شد و خاندان وى به اسارت افتادند او نيز در رديف اسيران درآمد ليكن روزگار بوى مهلت داد اسماء پسر خارجه آمد و او را از ميان اسيران خارج كرد و گفت سوگند بخدا هيچ گاه نبايد پسر خوله به بند اسارت درآيد و دست كسى باو نميرسد عمر سعد هم گفت او را به ابو حسان پسر خواهرش بهبخشيد.