ترجمه ارشاد شيخ مفيد - ساعدي خراساني، محمد باقر - الصفحة ٣٩٣ - فصل - ٢ پس از رحلت امام حسن
هانى گفت سوگند بخدا هيچ گاه چنين كارى نخواهم كرد و چگونه ممكن است ميهمان عزيزم را بدست بريده تو تسليم نمايم تا خون پاك او را بريزى. پسر زياد گفت چاره جز انجام خواسته من نيست. هانى گفت قسم بخدا او را هيچ گاه تسليم تو نخواهم كرد. چون اين سخن چندين مرتبه ميان ايشان رد و بدل شد مسلم بن عمرو باهلى كه در كوفه، شامى و بصرى غير از او نبود از جاى برخاسته گفت اجازه بده تا من چند كلمه با او سخن بگويم شايد بتوانم او را قانع سازم. مسلم از جا برخاسته او را به گوشه از قصر دار الامارة كه ابن زياد آنها را ميديده و صداشان را كه اگر بلند مىكردند مىشنيد برده شروع كرد به اندرز دادن و او را سوگند داد كه خود را به كشتن ندهد و در بلا را بروى كسان خود نگشايد و وانمود كرد كه من از كشته شدن سخت متأثرم و اضافه كرد مسلم بن عقيل پسر عموى يزيد و كسان اوست و اينان هيچ گاه پسر عموى خود را نميكشند و زيانى باو وارد نمىآورند بنا بر اين او را بايشان تسليم كن و مطمئن باش كه از اين رهگذر خوارى و نقيصه متوجه تو نخواهد بود بلكه يكى از افراد را تسليم دست سلطان وقت نموده.
هانى پاسخ داد كه ميگوئى عار و ننگى بر من نيست؟ كدام عار و ننگ از اين بالاتر است كه من ميهمان و پناهندهام را بدست ستمگرى تسليم نمايم با آنكه من زنده و توانا هستم مىبينم و مىشنوم و بازوانم قوى و يارانم بسيارند و سوگند بخدا هر گاه همه از يارى من دست بردارند و مرا بدون ياور گذارند دست از يارى او برندارم تا خود در راه او جان سپارم.
مسلم بن عمرو او را سوگند داد و غرضش آن بود شايد بدين وسيله بتواند ويرا راضى كند ليكن دم سرد او در آهن گرم وى تأثيرى نكرد و هانى ميگفت بخدا قسم هيچ گاه او را بدست پسر زياد تسليم نخواهم كرد. پسر زياد سخن او را شنيد دستور داد او را نزديك من بياوريد چون نزديك وى رسيد گفت سوگند بخدا بايد ويرا تسليم دست من نمائى و در صورتى كه خوددارى نمائى گردنت را خواهم زد.