ترجمه ارشاد شيخ مفيد - ساعدي خراساني، محمد باقر - الصفحة ٣٩١ - فصل - ٢ پس از رحلت امام حسن
دار الاماره كه رسيد احساس خطر كرده به حسان بن اسما توجه كرده گفت اى برادرزاده بخدا سوگند من از پسر زياد بيمناكم عقيده تو در اين باره چيست؟ او گفت اى عمو بخدا قسم من هيچ گونه خوفى از او نسبت بتو احساس نمىكنم و هيچ بيمى بر خود راه مده. آرى حسان كه اين گونه اظهار عقيده كرد براى آن بود كه نميدانست پسر زياد براى چه امرى نامبرده را احضار كرده. هانى كه تا اندازه قوت قلب پيدا كرده بود بر عبيد اللَّه وارد شد و همانوقت هم عده از نزديكان حضور داشتند بمجردى كه چشم عبيد اللَّه باو افتاد گفت «احمقى بپاى خود بخانه هلاكت وارد شد» هنگامى كه هانى نزديك پسر زياد كه شريح قاضى هم حاضر بود رسيد پسر زياد به شريح توجه كرده گفت.
|
اريد حياته و يريد قتلى |
عذيرك من خليلك من مراد |
|
من مىخواهم او زنده بماند و با كمال راحتى بياسايد و او آرزومند است كه مرا بكشد و نابود سازد هر گاه اين نظريه من مورد پسند نيست بگو كسى را بياورد كه عذر خطاى خود را بخواهد[١] وقتى كه اين شعر را هانى از او شنيد در انديشه فرورفته و دانست كه نظر سوئى در باره او دارد زيرا روز اولى كه پسر زياد وارد كوفه شد هانى را كاملا محترم شمرده و گرامى داشت و اين بار كه بر او وارد شد احترام كه نكرده اراده قتل او را هم داشت بهمين مناسبت هانى گفت چگونه شده اين دفعه رأى تو از من برگشته و با اين لحن با من سخن مىگوئى! پسر زياد گفت آرام باش چگونه از من توقع احترام دارى با آنكه در خانه خود مقدماتى را
[١] هر گاه توجه داشته باشيد همين شعر را نيز حضرت امير ع براى پسر ملجم خواند و فرمود من اراده حياتش را داشتم آرى على ع راست فرمود حيات دنيا و آخرت پسر ملجم بسته بولايت على ع بود ليكن پسر زياد كه همواره كار از روى تقليد و تقلب مىكرد يقين نداشت يا داشت كه همراهى با او باعث مرگ دنيا و آخرتست نه حيات آن.