ترجمه ارشاد شيخ مفيد - ساعدي خراساني، محمد باقر - الصفحة ٣٨٩ - فصل - ٢ پس از رحلت امام حسن
پسر عوسجه كه خيال مىكرد اين مكار بدكار آنچه گفته از روى صدق و صفا بوده سپاس خدا را بجا آورده گفت خدا را سپاسگزارم كه مرا از ديدار تو خرسند فرموده و آرزومندم بزودى بمطلوب خود نائل شوى و كسى را كه دوست ميدارى بزيارتش برسى و خداى متعال بكمك تو اهل بيت پيغمبرش را يارى فرمايد ليكن من نمىخواستم پيش از آنكه از ترس اين بدكار در امان باشم مردم مرا بسمت محبت اهل بيت پيغمبر بشناسند.
معقل گفت اكنون نبايد اندوهناك باشى و آنچه خير است بزودى هويدا خواهد شد بلكه مرا به بيعت با او مفتخر ساز و آتش درونى مرا كه مدتى است شعلهور گرديده خاموش كن.
پسر عوسجه از وى بيعت گرفته و پيمانهاى محكم در ميان آورده و شرط كرد مبادا اين قضيه را با كسى بيان كنى و دشمنان را باخبر گردانى معقل هم بتمام معنى خود را در تحت اختيار فرزند عوسجه درآورده و هر گونه شرطى كه او مىكرد كاملا مىپذيرفت.
مسلم كه او را از خود ميدانست گفت چند روزى بخانه من بيا تا من از آقاى تو اجازه حضور ترا بگيرم.
او هم حسب الامر روزها همراه مردم بخانه مسلم ميرفت تا هنگامى كه پسر عوسجه توانست براى او اجازه حضور اخذ نمايد.
مسلم بن عقيل بنامبرده اجازه ورود داد او بحضور شرفياب شده با حضرتش بيعت نمود و وجه مزبور را تقديم داشته حضرت مسلم به ثمامه صائدى كه رئيس بيت المال و كارها تحت نظر او اداره ميشد و اسلحه جنگى مىخريد و در اين خصوص بينائى كاملى داشت و علاوه بر اين يكى از سوارگان زبردست عرب و از بزرگان شيعه بود دستور داد تا وجه مزبور را اخذ نمايد.
معقل از اين پس كه در رديف خودمانيها درآمد پيوسته بمنزل مسلم رفت و آمد مىكرد و نخستين كسى بود كه وارد ميشد و آخرين كسى بود كه از حضور مرخص مىگرديد و بالاخره با اين رفت و آمد توانست آنچه مورد نظر پسر زياد بود تحصيل نمايد و هر وقت با پسر زياد ملاقات مىكرد او را از اسرار مسلم و مردم او باخبر مىساخت.