ترجمه ارشاد شيخ مفيد - ساعدي خراساني، محمد باقر - الصفحة ٤٧٩ - فصل - ٣ آغاز حركت حسين ع
فاطمه دختر حسين ع فرموده هنگامى كه ما را با آن وضع رقت بار وارد مجلس يزيد نمودند يزيد از مشاهده حال ما متأثر شد همانوقت يكى از شاميها كه آدمى سرخگون بود چشمش بمن كه دخترى زيباچهره بودم افتاد به يزيد گفت چقدر مناسب است اين كنيزك را بمن بهبخشائى موى بر اندام من راست شد و لرزه سراپاى مرا فراگرفت و خيال كردم چنين واقعه هم بايد اتفاق بيفتد بيتابانه جامه عمهام را بدست گرفته و بدامن او پناهنده شدم.
|
ز حرف شامى آن كودك برآشفت |
در آن آشفتگى با عمهاش گفت |
|
|
يتيمى بس نبود اين ناتوان را |
كه خدمتكار باشم اين خسان را |
|
عمهام كه ميدانست هيچ گاه چنين اتفاق صورت مقصود بخود نميگيرد به آن مرد شامى خطاب كرده گفت بخدا دروغ ميگوئى و براى هميشه مورد سرزنش خويش و تبار خواهى بود چنان نيست كه پنداشتهاى نه تو ميتوانى باين مقصود برسى و نه يزيد ميتواند به اين آرزو نائل گردد.
يزيد در خشم شده گفت دروغ ميگوئى من ميتوانم باو دست پيدا كنم و اگر بخواهم اراده خود را صورت عمل ميپوشانم.
زينب فرمود هيچ گاه بمراد خود نميرسى و خدا ترا توان چنين منظورى نخواهد داد و هر گاه بخواهى بيش از اين در انجام اين منظور پافشارى بنمائى بايد از آئين ما دست بردارى و بدين ديگران درآئى يزيد از زيادى خشم پريشان شده گفت با مثل منى چنين سخن ميگوئى و مرا به بيدينى نسبت ميدهى همانا برادر و پدر تو از دين خارج شدند.
زينب فرمود اى يزيد اگر هم اندك دينى تو و جد و پدرت داشتهايد از بركت راهنمائيهاى پدر و برادر من بوده.
يزيد گفت دروغ ميگوئى اى دشمن خدا! زينب فرمود آرى تو امروز بر حمار مقصود سوار شده و بر اريكه سلطنت نشسته بايد ستم كنى