ترجمه ارشاد شيخ مفيد - ساعدي خراساني، محمد باقر - الصفحة ٤٠٨ - فصل - ٢ پس از رحلت امام حسن
زياد وارد شد سلام نكرد شكمپرستانى كه اطراف آن روباه مثل را گرفته بودند اعتراض كردند هان چرا بر او سلام نكردى پاسخ فرمود اگر او آهنگ كشتن مرا دارد هيچ گاه سلام بر او مباد و اگر بقصد كشتن من نيست بسيار بر او سلام خواهم كرد.
پسر زياد گفت بجان خودم سوگند كشته خواهى شد فرمود چنين است و براستى عازم قتل منى! گفت آرى. فرمود اينك كه فرصت باقى است بمن اجازه بده تا با يكى از نزديكان خود وصيتى كنم.
پسر زياد گفت اجازه دادم.
مسلم ع توجهى باطرافيان پسر زياد كرده از ميان همه آنها چشمش به عمر سعد افتاد فرمود اى زاده سعد من با تو خويشاوندم اكنون در اين خانه ستم، نيازى بتو دارم و بر تو لازم است نياز مرا بر- آورى و آن را از ديگران پوشيده بدارى.
پسر سعد ابتدا حاضر نشد بسخن حضرت مسلم توجهى كرده و حاجتش را برآورد پسر زياد از اينكه نامبرده به آئين خويشاوندى اعتنائى نكرده بشگفت آمده پرسيد چرا نياز پسر عمت را برنمىآورى و به انجام حاجت او قيام نمىكنى؟! عمر سعد چاره نديد، هر دو بگوشه از قصر كه پسر زياد هم آنها را ميديد رفتند.
حضرت مسلم فرمود اى پسر سعد از آغازى كه بكوفه وارد شدم هفتصد درهم وام گرفتم پس از من شمشير و زره مرا بفروش و قرض مرا ادا كن و چون به تيغ كين پسر زياد كشته شدم و برياض رضوان خراميدم بدن پاك مرا از آن ناپاك سفاك بگير و بخاك سپار و كسى را امر كن تا حسين ع را كه در راه ملاقات مىكند از آمدن بكوفه منصرف بسازد زيرا من بحسين ع نوشته بودم كه بزودى بجانب كوفه كوچ فرمايد و يقينا هم اكنون در راه است.
حضرت مسلم ع وصيتهايش را بزاده ناپاك سعد نمود او هم بمجردى كه بطرف تخت پسر زياد روان شد براى خوشآيند وى گفت اميرا متوجه شدى مسلم چه وصيتهائى بمن كرد آنگاه همه آنها را باو