ترجمه ارشاد شيخ مفيد - ساعدي خراساني، محمد باقر - الصفحة ٤٠٦ - فصل - ٢ پس از رحلت امام حسن
روبه صفتان به آنان نگاشتم تا بدين صوب عزيمت كنند گريه من براى حسين و ياران اوست.
آنگاه به پسر اشعث توجه كرده فرمود ميدانم از اين امانى كه بمن داده نتيجه نخواهم برد ليكن اگر بتوانى قدم خيرى براى من بردار و آن اينست كه از جانب من كسى را بطرف امام حسين ع روانه كنى كه هم اكنون در راه است و بزودى بطرف شما خواهد آمد بآن حضرت چنين عرضه بدارد «پسر عقيل كه گرفتار جفاى دشمنان است و بزودى كشته مىشود مرا بطرف شما گسيل داشته و مىگويد پدر و مادرم فداى تو و خاندانت باد با همراهيان خود بازگرد و بطرف كوفه ميا مبادا بگفته و خواسته كوفيان اطمينان داشته باشى زيرا كوفيان همان مردمى هستند كه پدر بزرگوارت همواره درخواست مىكرد مرگ يا قتل او را از آنان جدا سازد. مردم با تو دروغى بيعت كردند و آدم دروغگو رأى صحيحى ندارد».
پسر اشعث گفت چنين نيست كه از امان من نتيجه حاصل نشود بلكه بخدا سوگند فرموده ترا عملى مىكنم و به پسر زياد اطلاع ميدهم كه ترا امان دادهام.
بالاخره پسر اشعث حضرت مسلم ع را با چنان وضع ناگوارى به در قصر آورده اجازه خواسته ويرا اذن دخول دادند چون بحضور آن بينور رسيد پيش آمد مسلم و ضربه كه بكر بر دهان مباركش وارد آورده و امان نامه كه بحضرت مشار اليه تقديم كرده بوى اطلاع داد عبيد اللَّه از كار بر خلاف انتظار وى برآشفت و گفت بچه دليل و از كجا بوى امان دادى تو پنداشتى ما ترا به تعقيب او فرستاديم كه ويرا امان بدهى بلكه ما ترا مأموريت داديم تا ويرا دستگير نمائى پسر اشعث كه تيرش را بخطا خورده يافت ساكت شد و حرفى نزد.
هنگامى كه مسلم ع به در قصر رسيد از گرمى هوا و گرفتارى و برابرى با دشمن و بيوفائى