قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٢٧٥ - لا بد فى كل حركة ان يكون الموضوع فيها ثابتا بوجوده
به وسيلۀ حركت خويش از مرحلۀ قوه درآمده و به مرحلۀ فعليت رسيده است؛ بلكه تنها بايد گفت يك موضوع وجود داشته، سپس نابود گشته و از نو موضوع ديگرى، آن هم با وجود ديگر موجود شده است. نتيجۀ اين سخن، گسسته شدن رشتۀ اتصال بين موجودات و مراحل تكاملى آنها خواهد بود. به اين ترتيب بايد گفت بقاء موضوع در مورد حركت به هيچوجه قابل انكار نمىباشد. اين مسئله در باب انواع حركات عرضيه بسيار روشن است و هيچ- گونه ابهامى در اينگونه موارد ديده نمىشود؛ زيرا حركت در چهار مقولۀ عرضى، يعنى كم و كيف و وضع و مكان، بروشنى جريان مىيابد و موضوع آن نيز چيزى جز جوهر جسم نمىباشد.
در انواع حركات چهارگانۀ عرضى، جوهر جسم كه موضوع حركت بهشمار مىآيد، همواره محفوظ باقى مىماند. آنچه دستخوش تغيير و تحول مىگردد صفات و حالات گونهگون موضوع است؛ معنى اين سخن آن است كه جسم از كوچكى به بزرگى، از گرمى به سردى، از نزديكى به دورى، و بالاخره از كجى به راستى تحول مىپذيرد؛ ولى در همۀ اين تحولات جسم بودن آن پيوسته محفوظ باقى مىماند. حركت در انواع مقولات عرضيه با توجه به بقاء موضوع، كه چيزى جز جوهر جسمانى نمىباشد، مسئلهاى است كه همۀ حكماى اسلامى آن را پذيرفتهاند. اگر احيانا مخالفتى در اين باب ابراز گردد، مورد توجه جدى واقع نمىشود. آنچه بين حكما مورد اختلاف واقع شده و بيشتر فلاسفۀ پيش از صدر- المتألهين به شدت آن را انكار كردهاند، همانا حركت در مقولۀ جوهر است. آنچه موجب شده كه بسيارى از حكماى اسلامى حركت در مقولۀ جوهر را مورد انكار قرار دهند، اين مسئله است كه نتوانستهاند بقاء موضوع را از نظر منطقى توجيه نمايند؛ و اين بدان جهت است كه وقتى جسم در جوهر و ذات خويش متحرك باشد، حقيقت ذاتى آن دستخوش تحول و دگرگونى مىگردد. هنگامى كه ذات و حقيقت يك شىء دستخوش تحول و دگرگونى شود، ناچار چيزى به عنوان موضوع در اين ميان باقى نمىماند تا بتواند آينده را به گذشته و فعليت يك شىء را به مرحلۀ قوۀ آن