قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٢٠٢ - كل ما له جهتا قوة و فعل فله من حيث كونه بالقوة ان يخرج الى الفعل بغيره
هيچوجه معنى حركت در مورد آن صادق نخواهد بود و در جائى كه معنى حركت صادق نباشد سكون نيز معنى خود را از دست خواهد داد؛ زيرا، همانگونه كه ذكر شد، تقابل بين اين دو مفهوم از نوع تقابل عدم و ملكه است.
با توجه به آنچه اجمالا در اينجا ذكر شد به روشنى معلوم مىشود دو صفت حركت و سكون فقط در مواردى مىتوانند صادق باشند كه مسئله قوه و فعل مطرح باشد كه اين مسئله نيز جز در جهان طبيعت نمىتواند مصداق داشته باشد.
اكنون كه از طريق معنى قوه و فعل، يا هيولا و صورت، معنى حركت شناخته شد، اين مسأله نيز روشن مىشود كه وجود حركت همواره داراى دو خاصيت است كه عبارتند از:
١-صفت بودن.
٢-حادث بودن.
وجود حركت از جهت اينكه صفت است، ناچار نيازمند يك موصوف است كه به حسب اصطلاح آن را «قابل» خوانند؛ و از جهت اينكه حادث است، بلكه مىتوان گفت عين حدوث است، ناچار نيازمند چيزى است كه به حسب اصطلاح آن را «فاعل» گويند. جاى هيچگونه ترديد نيست كه فاعل و قابل دو حيثيت متضاد و مغاير با يكديگرند؛ زيرا يك شىء واحد هرگز نمىتواند از جهت واحد هم فاعل باشد و هم قابل.
نتيجهاى كه از اين مقدمات به دست مىآيد اين است كه گفته مىشود محرك، يعنى فاعل حركت، در خود عمل نمىكند بلكه در چيزى عمل مىكند كه داراى قوۀ حركت است. به اين ترتيب معلوم مىشود قابل حركت، كه همان موصوف است، همواره امرى بالقوه است؛ چنانكه فاعل حركت چيزى جز يك امر بالفعل نمىباشد. فاعل حركت لازم نيست از هر جهت بالفعل باشد چنانكه قابل حركت نيز لازم نيست از هر جهت بالقوه باشد؛ زيرا اگر فاعل حركت از جهت فاعليت خود، بالفعل باشد و قابل حركت نيز از جهت قابليت خود، بالقوه باشد وجود حركت در خارج امكانپذير مىگردد. البته اين مسئله در جاى خود به اثبات رسيده كه اگر يك