قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٥١ - ايمان و يقين
خويش را مبدأ يك نظام فلسفى قرار داده است.
سقراط در يكى از سخنان جاودانۀ خويش ادعا كرده است كه وى «مىداند كه نمىداند.» در اين جمله بوضوح مىبينيم كه حتى جهل و نادانى در پرتو نوعى علم و آگاهى آشكار مىشود؛ يعنى نادانى هنگامى معنى نادانى را پيدا مىكند كه دانسته شود آن نادانى است؛ بهگونهاى كه اگر خود نادانى دانسته نشود هرگز از آن نشانى نمىتوان يافت؛ به سخن ديگر از نادانى نادانسته، كه همان «جهل مركب» است، هيچگونه سخن نمىتوان گفت. يكى از فلاسفۀ معاصر مغربزمين، بر سبيل اعتراض به سخن سقراط، گفته است اگر سقراط مىدانست كه نمىداند، من همان را نيز نمىدانم. معنى اين سخن اين است كه وى نمىداند و نمىداند كه نمىداند. ولى اين فيلسوف از اين نكته غفلت كرده كه در معنى سخن وى هيچگونه اعتراضى بر كلام سقراط ديده نمىشود؛ زيرا در معنى سخن وى هيچ عنصر تازهاى علاوه بر آنچه در كلام سقراط آمده وجود ندارد؛ و اين بدان جهت است كه وقتى وى ادعا مىنمايد كه او نمىداند، و نمىداند كه نمىداند، در حقيقت دانسته است كه نمىداند كه نمىداند؛ زيرا اگر جهل به جهل خود را نمىدانست چگونه مىتوانست ادعا كند كه وى آن را نمىداند؟ به اين ترتيب سخن اين شخص هرچند به عنوان نوعى اعتراض بر كلام سقراط ايراد شده ولى در حقيقت چيزى جز تكرار سخن سقراط نيست. فقط يك تفاوت بين اين دو كلام وجود دارد، و آن تفاوت اين است كه سقراط به جهل خويش عالم بوده است درحالىكه اين شخص به جهل بر جهل خويش ادعاى عالم بودن مىنمايد.
ايمان و يقين
با توجه به آنچه در اينجا ذكر شد بروشنى معلوم مىشود انسان برحسب فطرت، بدون نوعى از يقين يا ايمان نمىتواند به زندگى انسانى خويش ادامه دهد.
مسئلۀ ايمان در انسان بين علماى اديان مختلف به گونههاى