قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٤٤ - ژان پلسارتر و علم حضورى
وى از اين مسأله در اينجا مطرح گردد؛ تا نحوۀ برخورد يك فيلسوف اگزيستانسياليست، كه از شاخۀ الحادى اين فلسفه پيروى مىكند، در اينگونه مسائل روشن گردد.
سارتر مىآموزد كه هستنده براى خود در سه برون خويشى مشخص مىشود؛ يعنى به وسيله گرايشى به سوى نيستى، به سوى ديگران، و به سوى هستى.
نخستين برون خويشى از آن آگاهى و آزادى است. آگاهى كه سارتر نخست آن را تحليل مىكند آگاهى انديشنده نيست، بلكه آن است كه با هر شناختى همراه است: مثلا هنگامى كه من سيگارهاى يك جعبه را مىشمارم به عنوان انديشندهاى آگاهم از اينكه آنها را مىشمارم، اين آگاهى محتوائى ندارد، ماهيت ندارد تنها يك هستى است؛ زيرا آنچه محتواى آن به نظر مىرسد از موضوع يا شىء برمىخيزد. اصلا نيست چون اگر يك هستنده مىبود، متراكم و پر مىبود و بنابراين نمىتوانست آن چيز ديگرى بشود كه در شناختن، آن مىشود، و در آن پديدۀ بنيادى شناخت وجود دارد. پس آگاهى، يك نافشردگى يا از هم گشودگى هستنده است. يك نوع شكافتگى در هستنده است. نيستسازى را همچنين مىتوان نزد خودآگاهى مشاهده كرد: در ميان آنچه ما از آن آگاهيم و آگاهى خودش، تنها مقطعى از نيستى يافت مىشود. همچنين پرسيدن نوعى انسان، در نيستى بنياد شده است؛ زيرا براى اينكه بپرسد، پرسنده بايد نخست هستنده را نيست كند [بدون نيست شده بودن پرسشپذير نمىبود]سپس خودش را يعنى تعين خود را، وگرنه هر پرسشى از آغاز بىمعنى مىبود. باز هم روشنتر، نيست گونگى هستنده براى خود، در آزادى ظاهر مىشود، اگر انسان به وسيله گذشتهاش معين شده بود آنگاه ديگر نمىتوانست بگزيند يا انتخاب كند. اما مىدانيم كه انتخاب مىكند و اين بدان معنى است كه وى گذشتهاش را نيست مىسازد. وى همچنين ضرورتا در پى چيزى تلاش مىكند، كه به اين اعتبار وجود ندارد. پس آزادى مىتواند چونان صفتى از هستنده براى خود فهميده شود. آن يا او يكى است و همان است، در نظر سارتر، مانند نظر هيدگر، هستنده براى