قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٣٤٣ - كل عالم فمعلومه غير معلوم عالم آخر
آغاز صورت معلوم را ادراك نكند، چگونه مىتواند به وسيلۀ يك صورت معلوم، همان صورت معلوم يا صورت معلوم ديگر را ادراك نمايد؟
باتوجه به آنچه تاكنون در اينجا گذشت، اين مسئله به روشنى معلوم مىشود كه فرض اول و دوم به هيچوجه نمىتواند ماهيت علم و ادراك را توجيه و تبيين نمايد. فرض سوم نيز، بدانگونه كه بيشتر متكلمين آن را توجيه و تفسير كردهاند، هرگز نمىتواند، به مشكل ماهيت علم و ادراك خاتمه بخشد.
آنچه مىتواند به حل مشكل ماهيت علم كمك كند و معضلۀ ادراك را پايان بخشد، اين است كه گفته شود ذات انسان در جريان علم و ادراك پيوسته داراى دو مرحله است: مرحلۀ نخست مرحلۀ ذات انسان پيش از يك ادراك است؛ ذات انسان در اين مرحله به منزلۀ قوه يا هيولاى علم و ادراك به شمار مىآيد. مرحلۀ دوم مرحلۀ حصول علم و ادراك است؛ شخص عالم در اين مرحله به منزلۀ يك صورت فعليه به شمار مىآيد كه در جريان دائم و تكامل مستمر ذات انسان را كمال مىبخشد.
اگر كسى مسئلۀ هيولا و صورت و نوع اتحاد ميان آنها را مورد بررسى قرار داده باشد، بروشنى مىداند كه جوهر هيولا يا قوه به تنهائى و بدون يك صورت فعليه، به هيچوجه نمىتواند در جهان خارج وجود پيدا كند. وجود هيولا يا قوه در خارج پيوسته با يك صورت فعليه متحد است.
بررسى مسائل گذشته اين مسئله را روشن مىسازد كه ذات يك عالم با هريك از صور معلومه پيوسته متحد و همبسته مىباشد؛ معنى اين سخن آن است كه عالم و معلوم يا مدرك و مدرك يك حقيقت به شمار آيند، هنگامى كه عالم با معلوم متحد باشند و مدرك با مدرك يك حقيقت به شمار آيند، ناچار بايد گفت معلوم يك عالم به هيچوجه نمىتواند با معلوم يك عالم ديگر يكى باشد. اين همان مسئله است كه در آغاز اين مبحث تحت عنوان يك قاعدۀ عقلى و فلسفى مورد بررسى قرار گرفت. شايد در آغاز، طرح اين مسئله، به عنوان يك قاعدۀ عقلى، تا اندازهاى شگفتانگيز مىنمود؛ ولى اكنون باتوجه