قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٣٣٦ - آيا نيستى علت علت نيستى است؟
نيست كه عدم، از آن جهت كه عدم است، مىتواند علت يا معلول واقع شود. به عبارت ديگر مىتوان گفت مقصود متكلمين از اين كه مىگويند «عدم علت، علت عدم معلول است» ، به هيچوجه معنى واقعى و حقيقى عليت نمىباشد؛ زيرا علت واقعى و حقيقى، هستىبخش و معطى الوجود است؛ درحالىكه عدم، از آن جهت كه عدم است، چيزى نيست كه بتواند اعطاء كند يا اعطاء گردد. در نيستى محض نيازمند بودن به علت نيستى نيز يك امر معقول بهشمار نمىآيد. به اين ترتيب بايد گفت اين جمله يا اين عبارت در آثار متكلمين تنها بطور تقريب، تقرير شده و معنى واقعى و حقيقى آن به هيچ وجه مقصود نبوده است. نيستى، از آن جهت كه نيستى است، به هيچوجه نيازمند علت نيست؛ زيرا براى نيستى همان نيستى علت، كافى است.
توجه دقيق به آنچه تاكنون گذشت، اين مسئله را روشن مى- سازد كه تمايز و جدائى بين نيستىها بالعرض، و به تبعيت از هستىها مىتواند معنى و مفهوم پيدا كند. اين مسئله نيز بديهى است كه يك شىء واحد، يا يك هويت يگانه، بيش از يك هستى ندارد. نتيجۀ اين دو مقدمه اين است كه يك شىء واحد، يا يك هويت يگانه، تنها يك نيستى دارد. به اين ترتيب بايد گفت يك ذات واحد همانگونه كه داراى دو وجود نيست، داراى دو عدم نيز نمىباشد. در اينجا ممكن است اين پرسش پيش آيد كه وقتى يك موجود حادث را در نظر آوريم آيا چنين نيست كه اين پديده پيش از پيدايش خود معدوم بوده و پس از نابود شدن نيز معدوم مىگردد؟
اگر پاسخ اين پرسش مثبت باشد، معنى آن اين است كه يك ذات واحد داراى دو عدم، و محفوف به دو نيستى است؛ در حالى كه يك ذات واحد همانگونه كه داراى دو وجود نيست داراى دو عدم نيز نمىباشد.
پاسخ اين پرسش اين است كه تعدد عدم به عنوان يك عدم سابق و يك عدم لاحق تنها از تصرف نيروى واهمۀ انسان در امور و دخالت آن در عقل، ناشى مىگردد؛ زيرا، همانگونه كه گذشت،