قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٢٥٦ - قديم زمانى مصداق خارجى ندارد
مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ.» ٢ است.
سبزوارى با يك زمينۀ فكرى و آمادگى ذهنى، كه از طريق برخى قواعد فلسفى براى وى حاصل گشته بود، از اين آيۀ شريفه الهام گرفت و به اين مسئله واقف گشت كه در مقام وجود محض و هستى ناب جز هستى نمىگنجد و هرچيز ديگر جز حقيقت وجود بيگانه بهشمار مىآيد. آنجا كه احاطۀ هستى و سيطرۀ وجود حق حاكم است همهچيز نابود است؛ جائى كه پرچم ازليت برافراشته است آثار حدوث در چاه نيستى فروافتاده است. به قول شاعر عارف
چو سلطان عزت علم بركشد جهان سر به جيب عدم دركشد
قواعدى كه در ايجاد زمينه و آماده ساختن ذهن جهت ادراك حدوث اسمى مىتواند مؤثر باشد عبارتند از چند قاعده كه زير- بناى فلسفۀ صدر المتألهين شيرازى را تشكيل مىدهند:
يكى از آن قواعد اصالت وجود و اعتبارى بودن ماهيات است.
قاعدۀ دوم اينكه هستى جز نيكى نيست، وجود خير محض است؛ زيبائى مطلق، هستى است و منشأ هرگونه بدى و ناروائى چيزى جز نيستى نمىباشد.
قاعدۀ سوم اين است كه در اصل وجود و صرف هستى به هيچ وجه نمىتوان ثانى تصور نمود؛ زيرا صرف حقيقت شىء قابل تكرار نمىباشد. منشأ تكرار و دوگانه بودن را هميشه بايد بيرون از حقيقت شىء جستجو كرد. اكنون اگر حقيقت يك شىء بگونهاى بسيط و گسترده باشد كه هيچگونه مجال براى خودنمائى غير خويش باقى نگذارد هرگونه سخن از تعدد و تكرار بىمعنى خواهد بود.
قاعدۀ ديگرى كه مىتوان در اينجا از آن نام برد اين است كه گفتهاند هرچيزى كه از حد و اندازۀ خويش تجاوز نمايد ناچار به ضد خويش تبديل مىگردد. اين قاعدۀ كلى دربارۀ ظهور بىحد و حصر هستى نيز صادق است. ظهور وجود و آشكار بودن هستى به پايهاى از روشنائى و وضوح رسيده كه سخت موجب ابهام
٢ -سورۀ يوسف (١٢ . آيۀ ٤٠.