قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ١٩١ - نظر افضل الدين كاشانى در باب جزئيات
همان نسبتى كه اشخاص جزئى به عقول كلى دارند، عقول كلى نيز همان نسبت را با اسماء و صفات خداوند دارا خواهند بود. ولى اگر كلمۀ مثل در باب مثل افلاطونى به معنى مثل و امثال گرفته شود، مقصود اين خواهد بود كه بين عقل كلى و اشخاص جزئى شباهت تمام وجود دارد؛ معنى اين سخن آن است كه يك حقيقت نوعى اگر در جهان حواس مورد ملاحظه واقع شود چيزى جز اشخاص جزئى بدست ادراك نمىآيد، ولى اگر در عالم عقل مورد ملاحظه قرار گيرد حقيقت كلى و مجرد آن براى انسان ظاهر خواهد شد.
به اين ترتيب مىتوان گفت يك حقيقت نوعى، در عين اينكه واحد است، در دو مرحلۀ متفاوت از ادراك به دو صورت ظاهر خواهد شد؛ همانگونه كه بين تن و جان يا نفس و بدن همين شباهت به همين كيفيت وجود دارد.
با توجه به آنچه در اينجا ذكر شد معلوم مىشود عبارت معروف و رايج مثل افلاطونى در كتب فلسفى هرگز به معنى اين نيست كه عقول كلى مثال اشخاص جزئى هستند؛ بلكه قضيه برعكس است، و همانگونه كه گذشت، اشخاص جزئى مثالهاى عقلى كلى هستند. اشخاص جزئى را طلسمها و اصنام نيز خواندهاند. هر نوع كمال كه در اصنام به نحو پراكنده موجود است، در عقل كلى به نحو لف و بساطت و يگانگى و تجرد موجود است.
در اينجا بىمناسبت نيست عبارت شيرين و زيباى افضل الدين كاشانى را در باب مناسبت جان با تن بياوريم؛ او مىگويد: «تن و جان به هم تمام و كاملند و از هم جدا نيستند. تن و جان به هم تن است و جان و تن به هم جان است، تن را چون به چشم حقيقت بينى جان باشد و جان را چون به چشم اضافت بينى تن باشد و در جملۀ محسوسات و معقولات و متقابلات همچنين مىدان.» ١٧
افضل الدين كاشانى حكيم و عارف اسلامى، شخص جزئى را در اين جهان مثال و آيت صورت معقول دانسته و براى اين مسأله
١٧ -مجموعه مصنفات بابا افضل كاشانى [رسالۀ تقريرات و فصول مقطعه] (چاپ دانشگاه تهران) . ص ٢٨.