قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ١٨٨ - نظر افضل الدين كاشانى در باب جزئيات
وجود نفس علم نفس بود بخود، و اين وجودش از خود بود و هرآنچه وجودش از خود بود از فنا ايمن بود. و تغيير و فساد وجودهاى جزئى به وجود كلى زيان ندارد از آنكه اين جزئيات كه در معرض استحالت و تغييرند چون مستحيل مىشوند در علم و دانستن آن و در داننده هيچ استحالت پيدا نمىآيد و ثبات بر اين يقين بر تفاوت تواند بود؛ باشد كه بعد از يافتن و دانستن آن هرگز فراموش نشود و باشد كه محتاج بود به تكرار آن چند كرت تا چنان مستحكم شود كه اگر شروع كند در اعمال حسى، يا حالتى افتد چون خواب و بيمارى، آن يقين باطل نشود و فراموش نگردد و نفس به خودى خود مشغول باشد نه به احوال و آلاتش چون حواس و اعضاء و چون بدين مرتبت رسيد ايمن بود از فنا و بداند كه ايمن است. پس چون بدين مرتبه رسيده باشد وجودى ضرورى بود؛ يعنى وجودش ذاتى و عالمى او هم وجودش بود بخودىخود، و قادرى او هم علم وى بود به وجود اشياء، و حيات وى دانستنش بود بدانكه خود را مىداند و چيزها را مىداند؛ و در اين حال نه مريد باشد و نه كاره بل مدرك خود و غير خود باشد و چون اين مرتبه يافت با هرچه دانسته است اتصال دارد و به ذات او متحد بنفسه شود و چون غفلت طبيعى بكلى برخيزد و حواس و آلاتش باطل شوند، اين مشاهده دائم گردد؛ چه شاغل نماند و هيچ جزوى نبود كه به وى رسد تا او را مشغول گرداند؛ خاصه اين يقين نفس را در آن حالت كرامت افتاد كه شواغل حسى و ادراكات جزئى هنوز بودند ليكن اگر نفس در حال حيات از ادراك خود و ادراك وجود كلى محروم ماند بعد از بطلان تركيب آلات و اعضاء اين مرتبه او را نتواند بود و همچنان باشد كه پيش از بطلان حيات بود در ادراك خود بىخبر و غافل؛ لابل زيانكارتر بدان سبب كه ادراكات حسى نيز نماند و به دوزخ ابد پيوندد؛ و قانا الله منها و حشر نامع محمد المصطفى (ص) و اهل بيته الاخيار فى جنة بمحمد و آله الطيبين الطاهرين.» ١٤
١٤ -مجموعۀ مصنفات افضل الدين كاشانى. [رسالۀ تقريرات و فصول مقطعه]، (چاپ دانشگاه تهران) . ص ٨-٩.