قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ١٤١ - دكارت و پيروانش در اين باب چه مىگويند؟
خلاصۀ كلام، چون هيچ جسمى نمىتواند جسم ديگرى را حركت دهد و چون تنها نوع ديگرى كه ما از جوهر مىشناسيم روح است، پس علت همۀ حركات مكانى بايد روح باشد آنهم نه روح ما-كه حتى نمىتواند بدن خودش را حركت دهد-بلكه اين روح خداست. اين نتيجه با چنان ضرورتى از روش خود دكارت به دست آمد كه همۀ پيروان دكارت در ثلث آخر قرن هفدهم آن را به عنوان حقيقتى كاملا مبرهن پذيرفتند.
مطلب بالا تحت عنوان «مبناى دكارتيان» در جزوهاى به نام «نامۀ يك فيلسوف به دكارتيان» در سال ١٦٧٢ ميلادى به چاپ رسيد. طبق سى و دومين بند اين نامه، همۀ پيروان دكارت اتفاق نظر دارند كه علت حركت، تنها خداست.
ما خيال مىكنيم گلولۀ توپ ديوارها را فرومىريزد، اما چنين نيست در سرتاسر جهان هيچ توپ يا تفنگى هيچ موتورى هيچ انسانى و حتى هيچ فرشتهاى نتواند پر كاهى را بجنباند. بلكه تنها خدا مىتواند و بس. وقتى نوبت به «مالبرانش» رسيد تنها كارى كه كرد همين بود كه براهين تازهاى براى نتيجۀ فوق در اختيار معاصران خود قرار داد.
دانشمندان بزرگ ديگر آن عصر هم درصدد بودند كه براى مشكل «ارتباط جواهر با يكديگر» پاسخى تهيه كنند. بطور مثال «اسپينوزا» طبيعت را با خدا يكى گرفت. در آن صورت اشياء جزئى، فقط حالاتى هستند كه صفات خدا به وسيلۀ آنها تعين و ظهور پيدا مىكند. به عبارت ديگر چيزهائى هستند كه قدرت خدا را به صورت تعين يافتهاى جلوهگر مىسازند، همان قدرتى كه هستى و فعل خدا به آن بستگى دارد. بنابراين، اجسام هيچگونه فعل انجام نمىدهند؛ آنها فقط احوال جزئى فعل خدا را جلوه مىدهند.
مونادهاى معروف «لايب نيتس» هم هيچگونه روزنى ندارند تا چيزى بتواند از آن وارد يا خارج شود. پس براى اين سؤال كه «يك موناد چگونه ممكن است در ذات يا صفت، به وسيلۀ اشياء مخلوق ديگر دگرگون شود؟» پاسخى وجود ندارد. به همين جهت