شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٣٣ - معانى وضع
غير (صرف نظر از اينكه نقطه يك امر عدمى است و نمى توان آن را عرض به شمار آورد). به هر حال، سخن درباره جوهرى است كه قائم به ذات باشد. و نيازمند صورت جسميّه نباشد.
٢ـ و امّا اگر بگوييد هيولى نه وضع و حيّز دارد و نه قابل قسمت است يعنى از آن رو كه صورت جسميه ندارد، اشاره حسى بدان نمى شود! بنابراين، فاقد وضع است و از آن رو كه مقدار ندارد قابل انقسام نيست.
چنين فرضى، خود، از دو حال خارج نيست:
١/٢ـ محال است كه در آن، مقدارى به وجود آيد و انقسامى حاصل شود.
٢/٢ـ گرچه بالفعل داراى مقدار نيست و انقسامى در آن پديد نمى آيد. لكن، ممكن است اين امور عارضِ آن گردد. يعنى ممكن است چيزى كه منشأ انقسام و وضع و حيّز مى گردد بر آن عارض شود.
حال، اگر بگوييد هيولى چيزى است كه ذاتاً هرگز قابل انقسام نيست. و محال است كه به واسطه چيز ديگرى هم انقسام پذيرد. در اين صورت، همانند مجرّدات عقليّه خواهد بود و چنين چيزى بايد در شمار عقول قرار گيرد. در حالى كه سخن درباره جواهر جسمانى است. يعنى سخن درباره چيزى است كه مى تواند جزء جسم قرار بگيرد و معمولا در اجسام به عنوان جزئى از آنها وجود دارد. منتهى در اين بحث مى خواهيم بدانيم كه آيا هيولى مى تواند بدون صورت جسميه هم وجود داشته باشد يا نه؟
بنابراين، شكّى نيست كه بحث ما درباره جواهر مجرّد و مجرّدات عقليه نمى باشد؛ تا فرض ما درباره هيولى آن باشد كه اساساً عروض مقدار بر آن محال بنمايد، و به خاطر عدم عروض مقدار بر آن، انقسامش نيز ناممكن گردد. چنين امورى ما را از اصل بحث، خارج مى سازد. زيرا، چيزى كه مقدار را نپذيرد و در نتيجه انقسامش ناممكن باشد هيولى نخواهد بود. بلكه از جواهر عقلى به شمار مى آيد.
امّا، اگر فرض شود كه هيولى گرچه فعلا فاقد حيّز و قسمت و مقدار است و اشاره حسيه هم بدان ميسور نيست. لكن قابليّت آن را دارد كه در اثر حلول صورت جسميه در آن، مقدار و انقسام را بپذيرد (كه البته، طبيعت هيولى نيز چنين