الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ٨٨
بر در ميكده رندان قلندر باشند # كه ستانند و دهند افسر شاهنشاهى
خشت زير سر و بر تارك هفت اختر پاى # دست قدرت نكر و منصب صاحب جاهى
قطع اين مرحله بىهمرهى خضر مكن # ظلماتست بترس از خطر گمراهى
طفيل هستى عشقند آدمى و پرى # ارادتى بنما تا سعادتى ببرى
مى صبوح و شكر خواب صبحدم تا چند # به آه نيمه شبى گوش و گريهء سحرى
بگوش خواجه و از عشق بىنصيب مباش # كه بنده را نخرد كس بعيب بىهنرى
ز هجر و وصل تو در حيرتم چه چاره كنم # نه در برابر چشمى نه غايب از نظرى
و له أيضا
عمر بگذشت به بىحاصلى و بو الهوسى # اى پسر جام ميم ده كه به پيرى برسى
چه شكرهاست درين شهر كه مانع شدهاند # شاهبازان طريقت بشكار مگسى
دوش در خيل غلامان درش ميرفتم # گفت اى بىدل بيچاره تو يار چه كسى
بال بگشا و صغير از شجر طوبى زن # حيف باشد چو تو مرغى كه اسير قفسى
كاروان رفت و تو در خواب و كمينگه در پيش # وه كه بس بىخبر ز غلغل بانگ جرسى
مولانا جامى
شير خدا شاه ولايت على # صيقلى شرك خفى و جلى
روز احد چون صف هيجا گرفت # تير مخالف بتنش جا گرفت
غنجهء پيكان بگل او نهفت # صد گل محنت ز گل او شكفت
روى عبادت سوى محراب كرد # پشت بدرد سر اصحاب كرد
خنجر الماس چو بنداختند # چاك بتن چون گلش انداختند
غرقه بخون غنچه زنگارگون # آمد از آن گلشن احسان برون
گل گل خونش بمصلى چكيد # گشت چو فارغ ز نماز آن بديد
اين همه گل چيست ته پاى من # ساخته گلزار مصلاى من
صورت حالش چو نمودند باز # گفت كه سوگند بداناى راز
كز الم تيغ ندارم خبر # گرچه ز من نيست خبردارتر
طاير من سدرهنشين شد چه پاك # گر شودم تن چو قفس چاك چاك