الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ١٥٥
هركه در او جوهر دانائيست # در همه كاريش توانائيست
دشمن دانا كه غم جان بود # بهتر از آن دوست كه نادان بود
مى كه حلال آمده در هر مقام # دشمنى عقل تو كردش حرام
از پى صاحب خبرانست كار # بىخبران را چه غم از روزگار
(و في كتاب اسكندرنامه)
چه نيكو متاعيست كار آگهى # و زين نقد عالم مبادا تهي
جهان آن كسيرا بود در جهان # كه هست آگه از كار كارآگهان
(و في كتاب خسرو شيرين أيضا)
بدانش كوش تا دنيات بخشند # تو اسما خوان كه تا معنات بخشند
قلم بركش بحرفي كان هوائيست # علم بركش بعلمي كان خدائيست
سخن كان از دماغ هوشمند است # گر از تحت الثرى آيد بلند است
(و في كتاب هفت پيكر)
قدر أهل هنر كسي داند # كه هنرنامهها بسى خواند
آنكه دانش نباشدش روزي # ننگش آيد ز دانش آموزى
خرد است آنكه زو رسد يارى # همه داري اگر خرد داري
هركه را در خرد ندارد ياد # آدمي صورتيست ديونهاد
آدمي نز پي علف خواريست # از پى زيركى و هشياريست
اي بسا تيز طبع كامل هوش # كه شد از كاهلي سفالفروش
نيمخورد سگان صيد سگال # جز بتعليم علم نيست حلال
سگ نداند كه راست رشته بود # آدمي شايد ار فرشته بود
كه هرآنچيز در شمار آيد # آن هنرمند را بكار آيد
لما خص اللّه تعالى الانسان بكرامته، و اصطفاه من بين الموجودات بخلافته، كما قال سبحانه و تعالى: إِنِّي جََاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً ، وجب عليهم التخلق بأخلاقه،