الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ٢٣
في المثنوى
گفت ليلا را خليفه كان توئى # كز تو مجنون شد پريشان و غوى
از ديگر خوبان تو افزون نيستى # گفت خامش چون تو مجنون نيستى
و هذا المعنى بعينه أورده الحسن الدهلوي في بعض تغزلاته:
مرد نئى گر همه دل خون نهاى # لاف محبت چه زنى چون نهاى
با تو چه ضايع كنم افسون عشق # مرده دلى قابل افسون نهاى
بو الهوسى گفت بليلى بطنز [١] # رو كه چنين قابل و موزون نهاى
ليلى از اين حال بخنديد و گفت # با تو چه گويم كه تو مجنون نهاى
اى حسن احوال تو ديگر شده است # آنچه تو اول بدى اكنون نهاى
لبعض العجم
آنها كه ربودهء الستند # از عهد الست باز مستند
تا شربت بيخودى چشيدند # از بيم و اميد باز رستند
چالاك شدند پس بيك گام # از جوى حدوث باز جستند
اندر طلب مقام اصلى # دل در ازل و ابد نبستند
فانى ز خود و بدوست باقى # اين طرفه كه نيستند و هستند
اين طايفهاند اهل توحيد # باقى همه خويشتن پرستند
الصاحب
غزال له وجه ينال به المنى # يرى الفرض كل الفرض قتل صديقه
فإن هو لم يكفف عقارب صدغه # فقولوا له يمسح بترياق ريقه
و له أيضا
ما في زمانك من ترجو مودته # و لا صديق اذا جار الزمان و فى
فعش وحيدا و لا تركن إلى أحد # ها قد نصحتك فيما قلته و كفى
[١] الطنز: السخر و الطناز: الساخر.