الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ١٦٨
اجتاز بخالد بن صفوان صديقان، فسلم عليه احدهما و امسك الآخر عن السلام فقال الخالد: اما المسلم علينا فنفضله و اما المعرض عنا فنعفيه.
غضب كسرى على بعض امرائه فاشاروا عليه بقطع عطائه، فقال: يعزل عن مرتبته و لا ينقض من صلته شيء، فان الملوك تؤدب بالهجران و لا تعاقب بالحرمان.
كان الراضي باللّه يقول: من طلب عزا بباطل اورثه اللّه ذلا بحق قال نصر بن سيار كل شيء يبدو صغيرا، ثم يكبر الا المصيبة: فانها كبيرة ثم تصغر.
في ذم الزمان الخوان. من كتاب خسرو و شيرين.
(للشيخ نظامي)
جهان آن به كه دانا تلخ گيرد # كه شيرين زندگانى تلخ ميرد
كسي كز زندگى با درد و داغ است # بوقت مرگ خندان چون چراغ است
زمانه خود جز اين كارى نداند # كه اندوهى دهد جاني ستاند
كفي گل در همه روى زمين نيست # كه در وى خون چندين آدمي نيست
دو كس را روزگار آزاد دار است # يكى كو مرد و ديگر كو نزاد است
درين سنگ و درين گل مرد فرهنگ # نه گل بر گل نهد نى سنگ بر سنگ
منه دل بر جهان كين مرد ناكس # جوانمردي نخواهد كرد با كس
مباش ايمن كه اين درياى پرجوش # نكرد است آدمي خوردن فراموش
چه خوش باغيست باغ زندگانى # گر ايمن بودي از باد خزاني
خوش است اين كهنه دير پرفسانه # اگر مردن نبودي در ميانه
از اين سرد آمد اين كاخ دلآويز # كه چون جا گرم كردي گويدت خيز
اگر صد سال مانى ور يكى روز # ببايد رفت از اين كاخ دلفروز
زن و فرزند و مال دولت و زور # همه هستند همره تا لب گور
روند اين همرهان غمناك با تو # نيايد هيچكس در خاك با تو
بمرگ و زندگى در خواب و مستى # توئى با خويشتن هرجا كه هستى
چه بخشد مرد را اين سفله ايام # كه يكيك باز نستاند سرانجام
شنيدستم كه افلاطون شب و روز # بگريه داشتى چشم جهانسوز
بپرسيدند ازو كين گريه از چيست # بگفتا چشم كس بيهوده نگريست