الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ٣٦٠
چه خسبي خيز اى صبح سيهروى # به آب چشم من رخ را فرو شوي
مگر كردي تو هم ز آشوب غم جوش # كه كردي خنده را چون من فراموش
گرفتم كز خمار بادهء دوش # صبوحي گشت مستان را فراموش
چه شد يا رب بگه خيزان شب را # كه در تسبيح نگشادند لب را
مگر بگسست ناي مطرب پير # كه بر ناورد امشب ناله زير
مگر بر نوبتي خواب اشتلم [١] كرد # كه امشب خواستن را وقت گم كرد
مگر شد بسته مرغ صبح در دام # كه بانگي بر نمىآرد بهنگام
گهى باشد كه اين شب روز گردد # دل پر سوز من بىسوز گردد
از اين ظلمات غم يابم رهائى # به چشم خويش بينم روشنائى
بسى مىكرد زين سان نااميدى # كه ناگه از افق سر زد سفيدى
چو لاله گرچه بودش بر جگر داغ # ز باد صبحدم بشكفت چون باغ
چه خوش بادي است باد صبحگاهى # كز او در جنبش آيد مرغ و ماهى
در آن دم هر دلي كافسرده باشد # اگر زنده نگردد مرده باشد
دلي كو نور صبح راستين يافت # كليد كار خود در آستين يافت
همان در زن كه ملك عالم آنجاست # وگر زان بيشتر خواهى هم آنجاست
چو شيرين يافت نور صبحدم را # بروشنخاطري بر زد علم را
بمسكيني جبين بر خاك ماليد # ز دل پيش خداي پاك ناليد
كه اي در هر دلي دانندهء راز # ببخشايش درت بر بندگان باز
ز ناكامى دلم تنگ آمد از زيست # تو ميداني كه كام چون مني چيست
چو تو اميد هر اميدوارى # اميدم هست كاميدم برآري
جز اين در دل ندارم آرزوئى # كه يابم از وصال دوست بوئي
درونم سوخت زين حاجت نهاني # كرم حاجت بر آري مىتوانى
نشاطي ده كزين غم شاد كردم # ز زندان فراق آزاد كردم
بسر كبريا در پردهء غيب # بوحي انبيا در حرف لا ريب
بنور مخلصان در روسفيدى # بصبر مفلسان در نااميدى
بدان تاريك زندان مغاكى # ببالين فراموشان خاكي
بخون غازيان در قطع پيوند # بسوز مادران در مرگ فرزند
[١] اشتلم بضم اول و ثالث و رابع: تندي و غلبه و زور و تعدى كردن بر كسي، و بزور چيزي از كسي گرفتن است.