الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ٣٥٦
اى دو جهان ذرهء از راه تو # هيچتر از هيچ بدرگاه تو
راز تو بر بىخبران بسته در # باخبران تيز ز تو بىخبر
وصف تو ز اندازهء دانش فزون # كار تو ز انديشهء مردم برون
فكرت ما را سوي تو راه نيست # جز تو كس از سر تو آگاه نيست
در تو زبان را كه تواند گشاد # هاي هويت كه تواند نهاد
حكم ترا در خم اين نه زره # رشته دراز است گره بر گره
گر همه عالم بهم آيند تنگ # به نشود پاى يكى مور لنگ
جمله جهان عاجز يك پاى مور # واه كه بر قادر عالم چه زور
به كه ز بيچارگى جان خويش # معترف آئيم بنقصان خويش
گمشدگانيم در اين تنگناى # ره كه نمايد كه توئى رهنماى
خسرو مسكين ز دل مستمند # طرح بتسليم رضايت فكند
كار نگويم كه چه سان كن بدو # آنچه ز تو مىسزد آن كن بدو
قال بعض العارفين: لو لا الفة العارضية بين النفس و البدن لم تستقر فيه طرفة عين لان بينهما بونا بعيدا، و مع ذلك فهي اذا تذكرت عهود الحمى تكاد تذوب شوقا و تتمنى فراقه و ما احسن قول الحافظ:
چاك خواهم زدن اين دلق ريائي چكنم # روح را صحبت ناجنس عذابيست اليم
و كأن الحافظ اخذ مضمونه هذا من ذلك الكلام.
و العارف الرومي نسج على هذا المنوال حيث يقول:
در بدن اندر عذابي اي پسر # مرغ روحت بسته با جنس دگر
هركه را با ضد وى بگذاشتند # اين عقوبت را چه مرگ انگاشتند
لبعض الاعراب و هو في الدرجة القصوى من الرقة:
شكونا إلى أحبابنا طول ليلنا # فقالوا لنا ما أقصر الليل عندنا
و ذاك لان النوم يغشى عيونهم # سراعا و لا يغشى لنا النوم عيننا
إذا ما دنا الليل المضر بذي الهوى # جزعنا و هم يستبشرون اذا دنا
فلو انهم كانوا يلاقون مثل ما # نلاقي لكانوا في المضاجع مثلنا
من كلام بعض الحكماء: خير الامور ثلاثة: الحياة، و ضعف الحياة، و ما هو خير