الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ٣٢٤
آن دم كه دل بعشق دهي خوش دمي بود # در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست
ما را به منع عقل مترسان و مى بيار # كان شحنه در ولايت ما هيچ كاره نيست
فرصت شمر طريقهء رندي كه اين نشان # چون راه گنج بر همه كس آشكاره نيست
نگرفت در تو گريهء حافظ بهيچ روي # حيران آن دلم كه كم از سنگ خاره نيست
(ميرزا الشرف)
غمگين نيم ز صحبت گرم تو با رقيب # دانستهام كه مهر و وفاى تو تا كجاست
(خسرو)
چون درد دلي گويم در خواب كني خود را # اين درد دل است آخر افسانه نمىگويم
(الخيام)
گر علم لدني همه از بردارى # سودت نكند چو نفس كافر داري
سرا بزمين چه مىنهى بهر نماز # آن را بزمين بنه كه در سر داري
(جامي)
خوشحال مجردي جهانپيمائى # وز نيك و بد زمانه بىپروائى
خورشيد صفت سير كنان در عالم # هر روز بمنزلي و هر شب جائي
(مير سيد محمد جامه باف هروي)
عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بيخت # صبرم شد و عقل رفت و دانش بگريخت
زين واقعه هيچ دوست دستم نگرفت # جز ديده كه هرچه داشت در پايم ريخت
رفعت رايتي على العشاق # و اقتدى بي جميع تلك الرفاق
و تنحى اهل الهوى عن طريقي # و انثنى عزم من يروم لحاقي
سرت في الحب سيرة لم يسرها # عاشق في الورى على الاطلاق
ضربت سكة المحبة باسمي # و دنت لي منابر العشاق
كان للقوم في الزجاجة باق # انا وحدي شربت ذاك الباقي
شربة لا يزال سكران منها # ليت شعري ذا سقاني الساقي