الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ٢٠٣
چيست زر ناب روشن گشته خاكي ز آفتاب # هركه كرد افسر ز زرناب خاكش بر سر است
عاشق هميان شدي لاغر ميانش كن ز بذل # خوبى محبوب زيبا در ميان لاغر است
معنى زر ترك آمد مقبلي كو برد بو # ز امتثال امر زر در ترك دنيا بوذر است
لب نيالايند اهل همت از خوان خسان # هركه قانع شد بخشك و تر شه بحر و بر است
طامعان از بهر طعمه پيش هر خس سر نهند # قانعان را خنده بر شاه و امير كشور است
ماكيان از بهر دانه مىبرد سر زير كاه # قهقهه بر كوه و دره شيوهء كبك نر است
هرچه سفله پير شد حرصش فزونتر تا بگور # ز انكه سگ چون پير گردد علت مرگش گر است
مرد كاسب در مشقت مىكند كف را درشت # بهر ناهموارى نفس دغل سوهان گر است
سفله را منظور نتوان داشتن كان خوبروست # ميخ را در ديده نتوان كوفتن كان از زر است
نيكى آموز از همه و ز كم ببر آخر چو نيست # راستي در جدول زرگر ز چوبين مسطر است
حكمت اندر رنج تن تهذيب عقل و جان تست # قصد واعظ زجر اصحاب و لگد بر منبر است
با حسودان لطف خوش باشد ولى نتوان به آب # كشتن آتش كه اندر سنگ آتش مضمر است
هر خلل كاندر عمل بيني ز نقصان دل است # رخنه كاندر قصر بيني از قصور قيصر است
نقش پهلو نسخهء تفصيل رنج شب بس است # جامه چاكي را كه تا صبح از حصيرش بستر است