الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ٧٠
بگسل از پاى خود اين سلسله را # باشد از پى برسى قافلة را
قافلة پى بمسبب برده # تو در اسباب قدم افشرده
عنكبوت ار نهء از طبع دنى # تار اسباب بهم چند تنى
تا كند روز جهانافروزى # هيچ روزى نبود بىروزى
ياد مىكن كه چسان مادر تو # بود عمرى صدف گوهر تو
داشت بىخواست مهيا خورشت # داد از خون جگر پرورشت
از شكم جا بكنارش كردى # شير صافيش ز پستان خوردى
چون توانا شدى از قوة شير # گشتى از كاسه و خوان قوتپذير
خوردى از مائدهء بهروزى # سالها بىغم روزى روزى
غم روزيت چو در جان آويخت # آبت از ديده و از دل خون ريخت
دست تا چون بميان آوردى # كار خود را بزيان آوردى
في أنّ الأنس بالأموات أولى من مخالطة الأحياء الذين هم أموات القلوب.
نظامى
زنده دلى از صف افسردگان # رفت به همسايگى مردگان
حرف فنا خواند ز هر لوح خاك # روح بقا جست ز هر روح پاك
كارشناسى پى تفتيش حال # كرد از او بر سر راهى سؤال
كين همه از زنده رميدن چراست # رخت سوى مرده كشيدن چراست
گفت پليدان بمغاك اندرند # پاكنهادان ته خاك اندرند
مردهدلانند بروى زمين # بهر چه با مرده شوم همنشين
همدمى مرده دهد مردگى # صحبت افسرده دل افسردگى
زبر گل آنان كه پراكندهاند # گرچه بتن مرده بدل زندهاند
مرده دلى بود مرا پيش از اين # بستهء هر چون و چرا پيش از اين
زنده شدم از نظر پاكشان # آب حياتست مرا خاكشان
في التوحيد
ذكر گنج است گنج پنهان به # جهد كن داد ذكر پنهان ده
بزبان گنگ شو بلب خاموش # نيست محرم بدين معامله گوش