الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ١٩٩
معرفت از آدميان بردهاند # آدميان را ز ميان بردهاند
با نفس هركه برآميختم # مصلحت آن بود كه بگريختم
سايهء كس فر همائى نداشت # صحبت كس بوي وفائي نداشت
صحبت نيكان ز جهان دور گشت # شان عسل خانهء زنبور گشت
معرفة اندر گل آدم نماند # اهل دلي در همه عالم نماند
من كلام الشيخ في العشق، من كتاب خسرو شيرين:
فلك جز عشق محرابي ندارد # جهان بي خاك عشق آبي ندارد
غلام عشق شو كانديشه اينست # همه صاحبدلان را پيشه اينست
جهان عشقست و ديگر زرقسازى # همه بازيست الا عشقبازى
كسي كز عشق خالي شد فسرده است # گرش صد جان بود بي عشق مرده است
مبين در عقل كان سلطان جان است # قدم در عشق نه كان جان جانست
و من كلامه في ذلك المطلب من كتاب ليلى و مجنون:
چون عشق سرشته شد بگوهر # چه باك پدر چه بيم مادر
پند ارچه هزار سودمند است # چون عشق آيد چه جاي پند است
در عشق شكستگى كند سود # خورشيد بگل نشايد اندود
عشقي كه نه عشق جاودانيست # بازيچه شهوت جوانيست
عشق آينهء بلند نور است # شهوت ز حساب عشق دور است
در خاطر هركه عشق ورزد # عالم همه حبه نيرزد
چون عاشق را كسي بكاود # معشوق ازو برون تراود
چون عشق بصدق ره نمايد # يك خوبى دوست ده نمايد
في احكام ذوات الاذناب.
اذا ظهر شيء منها بالحمل، فموت ملك، و اضطراب المملكة، و غلاء، و موت.
و بالثور رداءة السنة، و قطع الطريق، و تخريب، و سفك دماء.
و في الجوزاء خراب بعض البلاد، و تغير الدول، و سوء حال الفلاحين، و موت و جور.