الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ٢٥٦
از آن تخم خرما خورد گوسفند # كه قفل است بر تنك خرما و بند
سر گاو عصار از آن درگه است # كه از كنجدش ريسمان كوته است
جويها بستهام از ديده بدامان كه مگر # در كنارم بنشانند سهى بالائى
قربان آن غارتگرم كان دل نه تنها مىبرد # تاراج جان هم مىكند دين هم بهيغما مىبرد
اى دل طبيب عشق او دارد دوائي بو العجب # آسوده را غم ميدهد صبر از شكيبا مىبرد
نبود بكيش عاشقان اخوان يوسف را گنه # آسايش يعقوب را شوق زليخا مىبرد
دين و دل و هر چيز بود آن ترك غارتگر ستد # ماند است ما را نيمجان آن نيز گويا مىبرد
هرچند عذرا مىبرد با وامق استغنا ز حد # اين سوز وامق عاقبت آرام عذرا مىبرد
صدق محبت مىكند در چشم مجنون توتيا # هر خاك كان باد صبا از كوى ليلى مىبرد
يا آنكه تيغ جور أو در جان من زد چاكها # آلوده گشته خنجرش ما را بدعوى مىبرد
هرچند كام جان من تلخست ز آن زهر ستم # اين تلخى كام من آن لعل شكرخا مىبرد
شوق جمال دلكشت حاجي پى گم كرده را # گاهى به يثرب مىكشد گاهى به بطحا مىبرد
أي شيخ أين آلوده را در سلك پاكان جا مده # كين رندي من عاقبت ناموس تقوى مىبرد
در دير پيش كافري دل در گرو مانده مرا # زاهد من بيچاره را سوى مصلى مىبرد
محنت كشيدن خوش بود ليك از براى يار خود # بي عاقبت باشد كه رنج از بهر دنيا مىبرد