الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ٣٦١
به آهى كز سر شورى برآيد # بخاري كز سر گورى برآيد
بمهر اندوده دلهاي كريمان # بگرد آلوده سرهاى يتيمان
بشبهاي سياه تنگدستان # بدلهاى سفيد حقپرستان
بعشق نو در آغاز جواني # بغمهاي كهن در دل نهاني
بدان بىدل كه هستى نايدش باد # بدان دل كو بود در نيستى شاد
بدان سينه كه دار عشق جاويد # به هجرانى كه هست از وصل نوميد
كه بردارى غم از پيرامن من # نهي مقصود من در دامن من
گرفتارم بدست نفس خودراي # برحمت بر گرفتاران ببخشاي
اگرچه ماجرا هست از ادب دور # تو آنى كز تو نتوان داشت مستور
(حافظ)
از تهتك مكن انديشه و چون گل خوش باش # زانكه تمكين جهان گذران اينهمه نيست
(شاه شجاع)
يك چند طريق رهروان گيرم پيش # وز ناز و نعيم باد نارم كم و بيش
مردانه در اين راه بپويم پس و پيش # باشد كه رسم به آرزوى دل خويش
(و له)
اي كرده رخت غارت هوش و دل من # عشق تو شده خانهفروش دل من
سري كه مقربان از آن محرومند # عشق تو فرو گفت بگوش دل من
(و له)
جان در طلب وصل تو شيدائى شد # دل در خم گيسوى تو سودائى شد
اندر طلب وصال تو گرد جهان # بيچاره دلم بگشت و هرجايى شد