الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ٩٩
في الكافي عن الصادق (ع) حديث طويل: لما اخرج ذرية آدم من ظهره ليأخذ عليهم الميثاق، نظر آدم إلى ذريته، و هم ذر، قد ملئوا السماء.
و في حديث آخر، أنّ أبا بصير سأله كيف أجابوا و هم ذر؟قال: جعل فيهم ما إذا سألهم أجابوه، يعني الميثاق.
المثنوي المعنوي
آهوئى را كرد صيادى شكار # اندر آخر كردش آن بىزينهار
در ميان آخر پر از خران # حبس آهو كرد چون استمگران
آهو از وحشت بهر سو مىگريخت # او به پيش آن خران شب كاه ريخت
از مجاعت و اشتها هر گاو و خر # گاه ميخوردند همچون نيشكر
گاه آهو مىرميد از سو بسو # كه ز دود و گرد گه مىتافت رو
هركه را با ضد وى بگماشتند # آن عقوبت را چو مرگ انگاشتند
زين بدن اندر عذابى سر بسر # مرغ روحت بسته با حبس دگر
روح باز است و طبايع زاغها # دارد از زاغان تن او داغها
او بمانده در ميانشان خار و زار # همچو بو بكرى ميان سبزوار [١]
حد ندارد اين سخن و آهوى ما # ميگريزد اندر آخور جابجا
آن خرك از طعمه و از خوردن بماند # پس برسم دعوت آهو را بخواند
سر بجنبانيد سيرم اى فلان # اشتهايم نيست هستم ناتوان
گفت مىدانم كه نازى ميكنى # يا ز ناموس احترازى ميكنى
گفت آهو با خر اين طعمهء تو است # ز انكه اجزاى تو زين زندهء تو است
من اليف مرغزارى بودهام # در ظلال و روضهها آسودهام
گر قضا انداخت ما را در عذاب # كى رود آن خوى و طبع مستطاب
گر گدا گشتم گدارو كى شوم # ور لباسم كهنه گردد من نوم
[١] بوبكرى: إشارة بقصهء محمد شاه خوارزم است كه پس از فتح شهر سبزوار؛ فرمان قتل داد و مردم امان خواستند، او قبول ننمود، و گفت بايد يك نفر ابو بكر نامى را بياوريد و او خواهش كند تا خواهش او را قبول كنم، و هرچه تفحص نمودند ابو بكر نامى در آن شهر پيدا نشد مگر يك نفر مريض الحال كه در يك خرابه افتاده بود و او را با آب و تاب بحضور شاه آوردند الى آخر القصة التي نقلها في المثنوي في تمثيل: الإسلام غريب، و سيعود غريبا فراجع.