الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ٨٦
گر شود ذرات عالم پيچ پيچ # با قضاى آسمان هيچند هيچ
چون قضا بيرون كند از چرخ سر # عاقلان كردند جمله كور و كر
قبهء بر خاستى گر از حباب # آخر اين خيمه است بس واهى طناب
اين جهان و اهل آن بىحاصلاند # هردو اندر بىوفائى يكدلاند
زادهء دنيا چو دنيا بىوفاست # گرچه رو آرد بتو آن رو قفاست
نفس بد عهد است زان رو كشتنى است # او دنى و قبله گاه او دنى است
نفسها را لايق است اين انجمن # مرده را در خور بود گور و كفن
نفس اگرچه زير كست و خورده دان # قبلهاش دنيا است او را مرده دان
اين هنرهاى دقيق و قال و قيل # قوم فرعونند أجل چون آب نيل
سحرهاى ساحران آن جمله را # مرك چوبى دان كه آن شد اژدها
جادوئيها را همه يك لقمه كرد # يك جهان پر شب بدان را روز خورد
نور از آن خوردن نشد افزون و بيش # بل همان نور است كان بوده است پيش
هست افزونى او را بىدليل # كو بود حادث بعلتها عليل
چون ز ايجاد جهان افزون نشد # آنچه اول او نبود اكنون نشد
في الاستيناس بالكتب
انيس كنج تنهائى كتابست # فروغ صبح دانائى كتابست
بود بىمزد و منت اوستادى # ز دانش بخشدت هردم گشادى
نديمى مغزدارى پوست پوشى # بسر كار گويائى خموشى
درونش همچو غنچه از ورق پر # بقيمت هر ورق زان يك طبق زر
عمارت كرده از رنگين اديمست # دو صد گل پيرهن در وى مقيم است
همه مشكين غزالان توى بر توى # ز بس رقت نهاده روى بر روى
ز يكرنگى همه يكروى و هم پشت # كه ننهد هيچكس بر حرفش انگشت
گهى اسرار قرآن باز گويند # كه از قول پيمبر راز گويند
گهى باشند چون صافى درونان # بانوار حقايق رهنمونان
گهى آرند از طى عبارت # بحكمتهاى يونانى اشارت
گهى از رفتگان تاريخ خوانند # كه از آينده اخبارت رسانند
گهى ريزند از درياى اشعار # بجيب عقل گوهرهاى اسرار
بهر يك زين مقاصد چون دهى گوش # كنى از مقصد اصلى فراموش