الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ٦٣
منه
بود همچون بوم زاغى روز كور # جا گرفته در لب درياى شور
بود از درياى شور آبشخورش # دادى آن شورابه طعم شكرش
از قضا مرغى حواصل نام او # حوصله سرچشمهء انعام او
سايهء دولت بفرق او فكند # نامدش شورابه دريا پسند
گفت پيش آ از شورى در گله # كاب شيرينت دهم از حوصله
گفت ترسم آب شيرين چون چشم # طعم آب شور گردد ناخوشم
طبع من ز آبشخور درياى شور # ز آب شيرين مانم و گردد نفور
در ميان هر دو مانم تشنه لب # بر لب دريا نشسته روز و شب
به كه هم سازم به آب شور خويش # تا نيايد رنج بىآبيم پيش
في العزلة
اى چو گلت جيب بچنگ خسان # دامن صحبت بكش از ناكسان
گرچه ز آغاز گشادت دهند # عاقبة الامر ببادت دهند
گر بود اندر بن غاريت جاى # حلقهء مارت شده زنجير پاى
به كه بهر حلقه نهى پاى خويش # محفل هر سفله كنى جاى خويش
ور شدهء در كمر كوه و سنگ # كرده ميان منطقه دم پلنگ
به كه دورنگان منافق سير # پيش تو بندند بخدمت كمر
اول فطرت كه پديد آمدى # از همه كس فرد و وحيد آمدى
عاقبت كار كز اينجا روى # از همه شك نيست كه تنها روى
اين همه بند و گره از بهر كيست # و اين همه آميزش و پيوند چيست
هركه بمشغوليت اندروه است # غول ره تست خدا آگه است
پاى وفا در ره غولان مدار # روى به بيغولهء تنهائى آر
ور نبود از دل سودائيت # طاقت بيغولهء تنهائيت
خيز و قدم نه بره رفتگان # رو سوى آرامگه خفتگان
ياد كن از عهد فراموششان # نكته شنو از لب خاموششان
پر شده شان بين ز غبار استخوان # كحل بصيرت كن از آن سرمه دان
منزلشان بين بته سنگ تنگ # كوب سر افعى غفلت بسنگ