الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ٦٢
بادت بدست باشد اگر دل نهى بهيچ # در معرضى كه تخت سليمان رود بباد
حافظ گرت ز پند حكيمان ملالت است # كوته كنيم قصه كه عمرت دراز باد
العارف
كاش روزى كه حيا مانع نظاره نبود # بىحجابانه نظر در رخ تو مىكردم
سعدى بجفا ترك محبت نتوان كرد # بر در بنشينم گرم از خانه برانند
به خاك پاى عزيزان كه در محبت دوست # دل از محبت دنيا و آخرت گندم
او شاد كه جانكندنم از غم شده نزديك # من خوش كه ز حال خودم او را خبرى هست
طرهء مقصود از دست ارادت دور نيست # منزلى راه است و آن موقوف يك شبگير ما است
في مذمة الشهوة الفرجية، و ما يترتب على مخالفة النساء من البلية.
من كتاب سلامان و ابسال:
چشم عقل و علم كور از شهوتست # ديو پيش ديده حور از شهوتست
راه شهوت پر گل و لاى بلاست # هركه افتاد اندر آن گل برنخاست
از مى شهوت چو يك جرعه چشى # در مذاق تو نشيند زان خوشى
آن خوشى در بينيت گردد مهار # در كشاكش داردت ليل و نهار
چاره نبود اهل شهوت را ز زن # صحبت زن هست بيخ عمر كن
بر در خوان عطاى ذو المنن # نيست كافر نعمتى بدتر ز زن
گر دهى صد سال زن را سيم و زر # پاى تا سر گيرى او را در گهر
هم بوقت چاشت هم هنگام شام # خوانش آرائى بگوناگون طعام
چون شود تشنه ز جام گوهرى # آبش از سر چشمهء خضر آورى
ميوه خواهد چون ز تو همچون شهان # نار يزد آرى و سيب اصفهان
چون فتد از داورى در تاب و پيچ # جمله اينها پيش او هيچ است هيچ
گويدت كاى جان گداز عمر كاه # هيچ خير از تو نديدم هيچگاه
در جهان از زن وفادارى كه ديد # غير مكارى و عيارى كه ديد
سالها دست اندر آغوشت كند # چون بتابى رو فراموشت كند
گر تو پيرى يار ديگر بايدش # همدم ديگر قوىتر بايدش
چون جوانى آيد او را در نظر # جاى تو خواهد كه او بندد كمر