الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ٤٤٩
(خان ميرزا)
من از دو روزه حيات آمدم بجان أي خضر # چه مىكنى تو ز عمري كه جاودان داري
(حالتي)
تا بدرد نااميدى ماندهام دانستهام # قدر آن ذوقي كه دل در انتظار يار داشت
(فكارى)
زين پيش گريه را اثرى بود در دلش # چندان گريستم كه در آنهم اثر نماند
(ملك قمي)
وصل تو گر نصيب شد از سعى ما نبود # گردون تلافي ستم خويش مىكند
(الشيخ عطار في مصيبتنامه)
بود عين عفو تو عاصي طلب # عرصهء عصيان گرفتم زين سبب
چون بستاريت ديدم پردهساز # هم بدست خود دريدم پرده باز
رحمتت را تشنه ديدم آبخواه # آب روى خويش بردم از گناه
چشم بر صد بحر حب افكندهام # لاجرم خود را جنب افكندهام
گشتم از درياى فضلت باخبر # آمدم دست تهي تشنه جگر
(من المثنوي)
آن زليخا هرچه او را رو نمود # نام أو را جمله يوسف كرده بود
نام او در نامها مكتوم كرد # محرمان را سر آن معلوم كرد
چون بگفتى موم ز آتش نرم شد # آن بدي كان يار با ما گرم شد
ور بگفتى مه بر آمد بنگريد # ور بگفتى سبز شد آن شاخ بيد
ور بگفتى برگها خوش مىطپند # ور بگفتى خوش همى سوزد سپند
ور بگفتى كه سقا آورده آب # ور بگفتى كه بر آمد آفتاب
صد هزاران نام اگر بر هم زدى # قصد او يوسف بدي يوسف بدي
گرسنه بودي چو گفتى نام او # مىشدي أو سير و مست جام أو
تشنگيش از نام أو ساكن شدي # نام يوسف شربت باطن شدي
وقت سرما بودي أو را پوستين # اين كند در عشق نام دوست اين
آن كيست آن آن نيست آن # كو سينه را غمگين كند