الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ٣٤٣
ابلهى چند گرد او گردند # تابع ذكر و ورد او گردند
بر خلايق مقدمش دارند # هرچه گويد مسلمش دارند
مقتداي زمانه خواجه فقيه # با درون خبيث و نفس سفيه
حفظ كرده است چند مسئلهء # در پى افكنده از خران گلهء
سينه پر كينه دل پر از وسواس # كرد ضايع بگفتگو انفاس
عمر خود كرد در خلاف و مرا # صرف حيض و نفاس و بيع و شرى
گشته مشعوف لا يجوز و يجوز # مانده عاجز بكار دين چو عجوز
با چنين كار و بار كرده قياس # خويشتن را كه هست اكمل ناس
حد ايشان بمذهب عامه # حيوانيست مستوى القامه
پهن ناخن برهنهپوش ز موى # بدو پاره سپر بخانه و كوى
هركه را بنگرند كاين سانست # مىبرندش گمان كه انسانست
قال ابن المهلبي، كنت عند المنتصر فدخل عليه الجماز، و قد شاخ و هرم؛ فقال لي المنتصر: سله هل بقي فيه للنساء شيء، فسألته فقال: نعم، قلت: و ما هو؟قال اقود عليهن، فضحك المنتصر حتى استلقى على قفاه.
(رباعي)
با هركه نشستى و نشد جمع دلت # و ز تو نرهيد زحمت آب و گلت
ز نهار صحبتش گريزان مىباش # ورنه نكند روح عزيزان بحلت
(حافظ)
بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود # اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
(و له)
بمژدگان سيه كردي هزاران رخنه در دينم # بيا كز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
شب رحلت هم از بستر روم تا قصر حور العين # اگر در وقت جان دادن تو باشي شمع بالينم
دفع المنصور الى زياد بن عبد اللّه مالا و امر بتقسيمه على القواعد و العميان و الايتام فدخل عليه ابو زياد التميمي، فقال: اصلحك اللّه اكتبني في القواعد؛ فقال: ويحك أ لم تعلم ان القواعد هن النساء اللواتي قعدن عن ازواجهن، قال: فاكتبني في العميان، فقال:
نعم فإن اللّه تعالى، يقول: فَإِنَّهََا لاََ تَعْمَى اَلْأَبْصََارُ وَ لََكِنْ تَعْمَى اَلْقُلُوبُ اَلَّتِي فِي اَلصُّدُورِ