الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ٣٤١
و يا شوقي من قلب عليه فليتني # قضيت اسى اوليت لم يخلق الخب
يعاتبني و الذنب في الحب ذنبه # فيرجع مغفورا له و لي الذنب
و لما سكنت القلب لم يبق موضع # بجسمي الأود لو انه قلب
الا يا نسيما هب من ذي ثنية # نشدتك هل سرب الحمى ذلك للسرب
و هل شجرات بالأثيل انيقة # يروح و يغدو مستظلا به الركب
لحى اللّه قلبا لا يهيم صبابة # و صبا الى تلك المعاهد لا يصبو
(المثنوي)
منبسط بوديم يك جوهر همه # بي سر و بيپا بديم آن سر همه
يك گهر بوديم همچون آفتاب # بىگره بوديم و صافي همچو آب
چون بصورت آمد آن نور سره # شد عدد چون پايهاى كنگره
كنگره ويران كنيم از منجنيق # تا رود فرق از ميان اين فريق
شرح اين را گفتمى من از مري # ليك ترسم تا نلغزد خاطري
نكتها چون تيغ فولاد است تيز # گر ندارى تو سپر واپس گريز
پيش اين الماس بياسپر ميا # كز بريدن تيغرا نبود حيا
زين سبب من تيغ كردم در غلاف # تا كه كج خواني نيايد بر خلاف
قال المنصور ان من بركاتنا على المسلمين ارتفاع الطاعون عنهم في أيامنا، فقال له بعض من حضر ابى اللّه ان يجتمع الطاغوت و الطاعون.
(من خردنامه)
دلا ديدهء دور بين برگشاى # درين دير ديرينه دير پاى
به بين غور دور شبان روزيش # بخورشيد و مه عالمافروزيش
نگويم قديم است از آغاز كار # كه باشد قدم خاصهء كردگار
حدوث ارچه شد سكهء نام او # نداند كس آغاز و انجام أو
شب و روزا أو چون دو يغمائياند # دو پيمانه عمر پيمائىاند
دو طرار هشيار و تو خفته مست # پى كيسه ببريدنت تيز دست
ز عقد اماني ترا كيسه بر # بجان دشمن كيسه بر كيسه بر
چو كيسه بسيم و زر آكنده است # دل كيسهداران پراكنده است